عده ای از سران کشور خدمت حضرت امام بودند که یک مرتبه امام ساعتش را نگاه کرد و فرمود دیر شد پرسیدند اقا چی دیر شده فرمود وقت ورزش دیر شد
عده ای از ورزشکاران به ملاقات حضرت امام رفتند امام فرمود جوانان ورزشکار الودگی کمتری دارند
رادیو با یکی از ازادگان مصاحبه می کرد از او پرسید شما کی فهمیدی ازاد می شوی گفت چند ماه قبل مجری پرسید چند ماه قبل که خبری نبود گفت چند ماه قبل حضرت امام را در خواب دیدم و از ایشان پرسیدم ما کی ازاد می شویم امام فرمود روز شهادت شهید رجایی و باهنر شما در یزد خواهی بود
به سر یکی از برادران رزمنده ترکشی اصابت کرده بود و پزشکان از بهبود او قطع امید کرده بودند بعضی از دوستان گفتند او را نزد امام ببرید تا ایشان دعایی بفرماید شاید فرجی بشود وقتی خدمت امام رسیدند ایشان با محبت خاصی که به رزمندگان داشت به چند حبه قند دعایی خواندند قند
در ایام عید یکی از وزیران برای عید دیدنی و زیارت امام به همراه پدرش خدمت ایشان رسیدند امام پرسید این پیرمردی که پشت سر شماست کیست گفت ایشان پدرم هستند امام بسیار ناراحت شده بود و فرمود پدرت را پشت سر انداخته ای درست است که وزیر هستی ولی هر چه باشی فرزند اویی
خانمی از ایتالیا گردن بندی قیمتی برای حضرت امام به رسم هدیه فرستاده بود گردن بند روی میز امام بود تا اینکه دختر شهیدی به ملاقات امام امد و امام ان گردن بند را به او هدیه کرد
مردی افریقایی که پی درپی بچه هایش می مردند ارزو داشت صاحب فرزندی شود تا اینکه خداوند به او فرزندی داد روزی که فرزندش به دنیا امد اتفاقا رادیو را روشن کرد و نام روح الله خمینی را شنید گفت نام بچه ام را روح الله می گذارم تا زنده بماند به لطف خدا فرزندش زنده ماند او چندی
در مراسم حج دیدم یک فرد سودانی پیرمردی ایرانی را که خسته و ناتوان شده بودا به دوش گرفته بود تا به مقصد برساند به او گفتم به چه انگیزه ای یک ایرانی را به دوش گرفته ای گفت به خاطر عشق به خمینی
سومین بار بود که امام خمینیره کفش خود را برای تعمیر می فرستاد ولی کفاش نمی دانست صاحب کفش امام است این بار که کفش را پیشش بردند گفت این کفش را دو بار پیش من اوردید و تعمیرش کردم ولی دیگر جایی برای تعمیر ندارد
در طول چهارده سالی که حضرت امام در نجف بود هر شب به حرم حضرت امیرمومنان علیع می رفت و فقط یک شب به حرم نرفت بعد معلوم شد در ان شب سفیر ایران یعنی نماینده شاه به حرم امده و فیلمبرداری می شده است
شهید حاج اقا مصطفی خمینی می فرمود در خدمت حضرت امام در شهر همدان قدم می زدیم به پارکی رسیدیم که چمن بود حضرت امام مسافت بسیار طولانی را طی کرد تا پایش را روی چمن نگذارد و فرمود ما رژیم طاغوت را قبول نداریم ولی این چمن ها با پول مردم درست شده و من پا روی ان نمی گذارم
پس از قیام پانزده خرداد شاه به اسدالله علم وزیر دربار گفت این خمینی کیست که اشوب به راه انداخته علم گفت یادتان هست وقتی شما به منزل ایت الله العظمی بروجردی در قم وارد شدید همه علما از جایشان بلند شدند اما یک سیدی بلند نشد شاه گفت بله علم گفت او همان خمینی است