امام راحل از زبان شهید محلاتی

امام راحل از زبان شهید محلاتی
۰۴ بهمن ۱۳۹۳
سپاه پاسداران, تبعید, پیروزی انقلاب, نجف, سید مصطفی خمینی, سید محمدکاظم شریعتمداری, پانزده خرداد 1342, فضل‌الله محلاتی, معنویت, مرجعیت علمی, امام در کلام بزرگان, یاران امام خمینی, سید حسین بروجردی, سید مجتبی نواب صفوی, سید ابوالقاسم کاشانی, انجمن های ایالتی و ولایتی, انقلاب سفید شاه و ملت, کاپیتولاسیون, نهضت آزادی, شورای انقلاب, ابوالحسن بنی صدر,

درآمد

پرداختن به این نکته که یاران ونزدیکان حضرت امام خمینی (ره) ، به ویژه شهدای گران قدری چون آیت الله محلاتی ، چگونه به سلک حلقه ی مبارزان نهضت جاودانه آن قائد عظیم الشان درآمدند و در این راه مقاومت ورزیدند تا به سر منزل مقصود رسیدند ، به تحقیق ،رمزگشای بسیاری از حقایق تاریخ انقلاب اسلامی خواهد بود . در کتاب پا به پای آفتاب ، اثر ارزشمند امیررضا ستوده ، مصاحبه ای خواندنی و به لحاظ تاریخی واجد نکاتی مهم ـ با شهید محلاتی وجود دارد که آن را از نظر می گذرانید و با برخی از این ویژگی ها و شرایط و از همه مهمتر خاطرات ، آشنا می شوید. برجستگی این مصاحبه ، در نزدیک شدن شهید محلاتی به کنش ها و واکنش های معمار کبیر انقلاب اسلامی در بزنگاه های مهم و حساس برهه های مختلف نهضت بوده است .

چگونه با حضرت امام آشنا شدید؟

انس من با ایشان زیاد بود و یکی از راه های ارتباط من با امام ، مرحوم حاج آقا مصطفی بود که با ایشان بزرگ شدیم ودر آن زمان ، آقا مصطفی هم سن و سال من ومتولد 1309 بود. امام تابستان که به محلات می آمدند ،حاج آقا مصطفی 13-14 سالش بود ، من هم 13-14 ساله بودم، با هم به باغ و گردش می رفتیم و از همان زمان با آقا مصطفی آشنا شدم . این آشنایی باعث شد که در قم هم بتوانم به منزل ایشان آمد و شد بیشتر داشته باشم و انس بیشتری با هم پیدا کنیم. پدر زن من مرحوم آیت الله شهیدی از دوستان امام بود ودر محلات هم که بودند ،امام بیشتر می آمدند به منزل ایشان . ارتباط خانوادگی هم داشتیم . در نتیجه انس زیاد من به امام ، علاقه من ، روز به روز به ایشان بیشتر می شد و با روحیات و افکارشان آشنا می شدم .
امام به محلات که تشریف آورده بودند ، یک ماه رمضان ،راس ساعت پنج بعد از ظهر می آمدند و در مسجد جامع می نشستند و مومنان هم می آمدندو ایشان برای آنان درس اخلاق می گفتند. همان درس های اخلاقی که درکتاب اربعین آمده است ویک مقدارش را هم استنساخ کرده ام . جاذبه ای که مرا به سوی امام کشاند ،‌همان درس های اخلاقی بود که ما در سن 14 سالگی در مسجد جامعه پای آن می نشستیم . اصلاً مردم محلات هم از همان وقت به ایشان ارادت داشتند.

شما شاگرد کدام درس های حضرت امام بودید؟

روز اولی که به قم آمدم ، ایشان درس اخلاق می دادند . جمعه ها غروب ، به مدرسه فیضیه تشریف می آوردند و آن درس اخلاق را می گفتند . واقعاً این درس اخلاق ،آن چنان انسان را از گناه بیمه می کرد و آن چنان در طلاب اثر می گذاشت که اگر مثلاً زنی از کناری می رفت ، ما از کنار دیگری راه می رفتیم، که حتی حجم بدن او را هم نگاه نکنیم. بیشتر هم ، آیات مربوط به جهنم را بیان می کردند.
من دو ، سه سال در درس خارج مرحوم آیت الله بروجردی شرکت کردم ، ولی اصولاً درس خارج را نزد امام خواندم. درس خارج من حدود ده سال طول کشید که عمدتاً خدمت امام خواندم . فقه و اصول را هم پیش امام خواندم . چون ارتباط زیادی با امام داشتم ، از وجودشان استفاده می کردم . حتی بسیاری از کتاب های امام را در اخلاقیات ، عرفان و زمینه های مختلف می گرفتم ، می خواندم و پس می دادم.

در مدتی که با امام در ارتباط بودید ، از ویژگی های اخلاقی و روحیه ایشان چه چیزهایی به یاد دارید؟

آن چه برای من و همه در درجه اول اهمیت و جاذبیت قرار داشت ، معنویت امام بود . در محلات که بودیم ، قبل از این که مکلف شوم ، پدر خانمم ، مرحوم آیت الله شهیدی ، از خصوصیات روحی امام در زمان جوانی نقل می کرد. ما قبل از انس با ایشان ، درباره روحیات شان شنیده بودیم.
امام ، در زمان جوانی طلبه خشکی نبودند که همیشه مثلاً روزه بگیرند و ذکر بگویند و نخندند و تفریح نکنند . تفریح هم داشتند ؛ تفریحاتی نظیر این که شب های پنج شنبه دور هم جمع شوند و تاس کبابی درست کنند یا در مدرسه کته ای درست کنند. ولی از همان اول جوانی نقل می کنند که ایشان نماز شب شان ترک نشده بود. از آن اول جوانی مقید بودند غیبت نکنند. حتی ما و شاگردهای ایشان وقتی نزد ایشان می نشستیم ؛ جرات نمی کردیم از کسی حرف بزنیم ، زیرا ایشان با یک نگاه تند ، در همان کلمه اول ، ما را ساکت می کردند. ایشان در این موارد جذبه خاصی داشتند.
امام به چند چیز مقید بودند :نمازجماعت اول وقت ، تهجد ، غیبت نکردن. حتی در زمان جوانی ، زمانی که هنوز عیال هم نداشتند، دوستان ایشان می گفتند که حتی از گناه صغیره اجتناب می کردند.ایشان این طور منزه و پاک بودند. بعد با عرفان آشنا شدند و استادشان در این زمینه مرحوم شاه آبادی بود که گاهی در کتاب های شان در مورد مرحوم استادشان می گویند:«شیخ عارف ما روحی له الفداه.» ایشان با آن مسائل عرفانی که آشنا شدند،دیگر انس خاصی با خدا داشتند؛ تضرع و زاری و انس با خدا.
در درس شان هم مقید بودند که مطالعه کنند و بنویسند .برنامه منظمی در درس و بحث شان داشتند. به هر حال، هرگز عمرشان را به بطالت نگذراندند.تابستان که می شد،تمام درس های شان را می نوشتند.ایشان بر کتاب وسیله ی مرحوم حاج سید ابوالحسن ، همان تابستان ها در محلات حاشیه نوشتند.
آن چه ما از تاریخ زندگی ایشان سراغ داریم ، این است که انسان منظمی بودند. زمان نماز و نیایش شان ، زمان تهذیب شان و زمان تهجدشان مشخص بود.
معمولاً آدم وقتی تازه ازدواج می کند ، قدری از اشتغالات معمولی دور می شود. مرحوم حاج آقا مصطفی از زبان دیگران نقل می کرد که وقتی امام ازدواج کردند ،غروب پس از نماز جماعت می آمدند ، شام می خوردند و می خوابیدند. از آن طرف، آخرهای شب بلند می شدند ، نماز شب و تهجد و مطالعات شان را دنبال می کردد. برنامه ای تنظیم کرده بودند که هم خانواده ناراحت نشوند و هم به تهجد و مطالعه شان برسند.
در بسیاری از مسائل مقید بودند ، تا آنجا که یک قِران از سهم امام مصرف نمی کردند. زمین مشترکی داشتند که از پدرشان به ارث رسیده و دست برادربزرگ شان آقای پسندیده بود. این زمین در ماه درآمدی داشت و از همان درآمد ،ایشان زندگی شان را مرتب می کردند ،به نحوی که با همان درآمد تطبیق کند. ازاین رو ،تا وقتی که مجتهد شدند و صاحب رساله ،هیچ وقت از سهم امام استفاده نکردند و این هم از امتیازاتی بود که ایشان داشتند .به طور کلی با گناه فاصله داشتند و با خدا مرتبط بودند.

در زمان حضورآیت الله بروجردی ، در قم ، حضرت امام چه نقش و جایگاهی داشتند؟

سال اولی که به قم رفتم ـ 1324 یا 1325 ـ آیت الله بروجردی تازه وارد قم شده بودند که نسبت به حضور آیت الله بروجردی در قم مصر بودند ؛این را من بعداً از خودشان شنیدم . پس از رحلت آیت الله بروجردی ، خدمت ایشان در امامزاده قاسم بودیم ، اظهار می کردند:
من که اصرار داشتم آیت الله بروجردی به قم بیایند ، برای این بود که قبل از آمدن ایشان دو ، سه تا از آقایان نظیر آیت الله خوانساری ، آیت الله حجت و آیت الله صدر بودند، ولی یک شاخصی که قدرتی برای روحانیت محسوب شود ، وجود نداشت. گذشته از این ها ، آن جامعیتی که آیت الله بروجردی داشتند ، در بقیه نبود .
آقای بروجردی خیلی مدرس خوبی بودند و می توانستند مجتهد تربیت کنند . این جنبه خیلی قوی بود. جنبه ی دیگر این بود که به مسائل سیاسی خیلی آشنا بودند. ایشان روحیه ای داشتند که می توانستند بر این زمامدارها حکومت کنند. یک روز تیمور بختیار آمده بود آن جا ؛ علما به ردیف نشسته بودند. بختیار روی یک پله نشسته و پایش را دراز کرده بود. مرحوم آیت الله بروجردی فرمودند،«در محضر علما مودب بنشین.» این روحیه در سایر آقایان به این صورت نبود. چون این روحیه در مرحوم آیت الله بروجردی بود ، من فشار آوردم تا ایشان بیاید ، قدرتی را در دست بگیرد واز قدرت شان استفاده کند تا حکومت اسلامی تشکیل شود تا بتواند رژیم را سرکوب یا لااقل کنترل بکند. مع الاسف این کار نشد و اطراف ایشان را بعضی ها گرفته بودند. آقای بروجردی هم نمی دانست که چقدر قدرت دارد و به هر حال از قدرت ایشان ، آن طور که باید و شاید نفع اسلام و مسلمین استفاده نشد.
حضرت امام خودشان در درس آیت الله بروجردی شرکت می کردند و من ایشان را عصرها در مدرسه ی فیضیه می دیدم . فکر می کنم که این حضور ، نه به عنوان نیاز به درس آیت الله بروجردی ، بلکه برای رعایت حرمت ایشان بود. امام بلافاصله بعد از درس آقای بروجردی ، یک درس خصوصی در حجره ی آقای مطهری داشتند. محتوای آن درس ، تقریر درس آقای بروجردی و اشکالاتی بود که خودشان بر آن وارد می کردند. یک درس خصوصی نیز داشتند که عده ای در آن درس شرکت می کردند، از قبیل شهید مطهری و آشیخ عبدالجواد اصفهانی . ایشان درس اصول نیز می گفتند یک درس منظومه هم صبح ها در یکی از حجره های مدرسه ی فیضیه داشتند که در آن هم جمع زیادی شرکت می کردند. یک درس خصوصی چهار ، پنج نفری هم درباره ی عرفان در منزل داشتند. در آن درس ، آقا مرتضی حائری ، آقا رضا صدر ، شیخ عبدالجواد اصفهانی و مرحوم شهید مطهری شرکت داشتند و غیر از این ها کسی اذن دخول نمی یافت. آن مسائل عرفانی که الان گاهی در کتاب های ایشان به چشم می خورد ،در آن درس خصوص عنوان می شد. من یک بار از آقای حائری پرسیدم که :«شما عرفان آموخته اید؟» ایشان گفتند:«من هر چه عرفان می دانم ، از آیت الله خمینی فرا گرفته ام.» اما خیلی ها برای امام مزاحمت فراهم می کردند . عده ای بودند که نمی خواستند رشد ایشان را ببینند و همچنین به دلیل مسائلی که درون حوزه بود ، جو سازی هایی می کردند و اتهاماتی می زدند.
بالاخره امام یک مرتبه تصمیم گرفتند که تمام درس های خصوصی شان را تعطیل کنند و درس عمومی فقه و اصول را شروع کنند. درس خصوصی فلسفه و عرفان راتعطیل کردند و هر چه هم از ایشان خواهش کردند ، دیگر قبول نکردند. یک درس اصول ، عصرها در مسجد سلماسی داشتند که بنده هم در آن حضور داشتم. از همان اول تا وقتی که بنده در قم بودم ، مدتی در مسجد محمدیه ، که در خیابان ارم نزدیک موزه است و حالا بزرگش کرده اند ، و بعد در مسجد سلماسی و این اواخر در مسجد اعظم تدریس می کردند.

در آن زمان که با امام در ارتباط بودید ، چگونه به بینش و اندیشه ی ایشان پی بردید؟

در آن زمان که من در جلسه ی درس امام حاضر می شدم و با ایشان آشنا شده بودم ، پیش از همه وجهه ی اخلاقی و عرفانی شان برای من جاذبه داشت و جنبه های سیاسی چندان برایم مطرح نبود .در طول مدتی که امام به ما درس می دادند و انس من با ایشان بیشتر شد ، به خصوص در قسمت اجتهاد و تقلید که مسائل حکومت اسلامی و وظایف ولی فقیه را تشریح کردند ، فهمیدیم که ایشان آن بینش را دارا هستند.
اگرکسی با طرزتفکر امام آشناباشد ، می داند که در درس های شان هم به تناسب ، مطالبی را دراین موارد مطرح می کردند ، مثلاً در مبحث اجتهاد و تحقیق ، مبحث ولایت را تشریح می کردند. در آن جا ریشه ای بحث می کردند که اصلاً مجتهد در زمان غیبت چه اختیاری دارد؟ با ادله ، روایات ، آیات قرآن و مسائل عقلی با مساله برخورد می کردند که چطور می شود اسلامی که می خواهد دنیا را اداره کند ، برای راه رفتن ، غذا خوردن و دستشویی رفتن افراد تکلیف معین کرده است ؛ آن وقت برای قضاوت و حکومت تکلیف معین نکرده باشد؟!
از زمانی که ایشان را شناختم ، همین بینش و فکر را داشتند.
از زمان مرحوم آقا شیخ عبدالکریم ـ یعنی قبل از سال 1320 ـ هم امام این طرز تفکر را داشتند . نامه ای از امام در کتابخانه ی یزد موجود است که روحیه ی انقلابی ایشان را نشان می دهد. امام از همان وقت در مقام این بودند که در حوزه افرادی را تربیت کنندو قدرتی برای روحانیت به وجود بیاورند تا بتوانند قدرت استبداد را که وابسته به استعمار خارجی بود ، درهم بکوبند واسلام را حاکم کنند. کتاب کشف الاسرار هم نمونه ی دیگری است .
در جلسات خصوصی به شاه و رژیم حمله می کردند و به طور کلی از این فکر که روحانی برای این ساخته نشده که تنها نماز جماعتی یا نماز میتی بخواند ، حمایت می کردند. این بینش از همان ابتدا در ایشان وجود داشت و همان طور که خودشان هم زمانی به من فرمودند ، نظرشان از آوردن آیت الله بروجردی به قم ، این بودکه با رژیم مقابله کند.

نظر ایشان درباره ی حرکت اسلامی شهید نواب صفوی و فدائیان اسلام و همچنین جریان ملی شدن صنعت نفت ، چه بود؟

در آن زمان ما جوان بودیم و خیلی نمی توانستیم تحلیل سیاسی کنیم . امام هم با وجود مرجعیت آیت الله بروجردی ، هیچ وقت موضع گیری علنی نمی کردند ؛ یعنی مصلحت نمی دانستند . اگر هم آن موقع موضع گیری می کردند،‌ اصلاً شاید [ عمال رژیم] نمی گذاشتند . در آن زمان امام به منزل آیت الله بروجردی به مشهد مشرف شدند ، آیت الله خمینی را به عنوان وکیل شان در قم قرار دادند. البته بعدها این ارتباط قطع شد و دیگر در کارهای آیت الله بروجردی هم دخالت نمی کردند و در هیچ کاری اظهار نظر رسمی نمی کردند و می گفتند: فایده ندارد و خودم مورد اتهام قرار می گیرم . تا آن جاکه حتی نماز جماعت را قبول نکردند. ما برای آیت الله بروجردی توماری امضا کردیم که: «با توجه به این که شما نمی توانید به نماز بیایید ، امر بفرمایید آیت الله خمینی به نماز بیایند. طلاب می خواهند به ایشان اقتدا کنند.» امام مرا خواستند و گفتند: این تومار را ندهید . به من چه کار دارید؟
من می خواهم درسم را بخوانم . من یک طلبه هستم .
به هر حال ، نه جماعت را قبول می کردند و نه در کارهای علنی اظهار نظر می کردند، ولی همین قدر می دانم که امام از همان اول با بینش مصدق موافق نبودند . این موضوع مسلم بود. به جبهه ی ملی بدبین بودند و به مرحوم آیت الله کاشانی علاقه داشتند وگاهی مرحوم نواب هم به منزل امام می رفت وبعضی موارد را می گفت تا ایشان [ آن ها را] به آیت الله بروجردی برسانند.البته من نظر صریحی از امام در مورد نواب صفوی و فدائیان اسلام نشنیدم که اعلام موافقت بکنند یا نکنند. مرحوم آیت الله کاشانی را علناً تایید می کردند و به ایشان در مجامع اظهار علاقه می کردند . به مرحوم آیت الله محمد تقی خوانساری هم خیلی علاقه مند بودند و در نماز جماعت ایشان هم مرتب شرکت می کردند.

فرمودید که آیت الله بروجردی در کارهای مهم به حضرت امام رجوع می کردند . اگر ممکن است نمونه ای در این باره ذکر کنید.

مرحوم آیت الله بروجردی با ملی گراها مخالف بودند و افرادی از این موقعیت ، سوء استفاده می کردند . آقایی به نام سید علی اکبر برقعی بود که به نظر من مشاعرش هم خوب کار نمی کرد . البته کتاب زیاد داشت و با چپی ها هماهنگ بود . در دوران مصدق ، چپی ها روزنامه ی مردم را چاپ می کردند و بر ضد روحانیت شعار می دادند. توده ای ها طرفدار این سید علی اکبر برقعی بودند که از طرف دولت هم آزادی داشت . در سال 1331 این فرد به کنفرانس صلح و دین رفت . در موقع مراجعت ، توده ای ها وملی گراهای آن روز به استقبالش رفتند و یکسره آوردندش توی حرم. وارد حرم که شدند ، شروع کردند به تظاهرات و چند نفری بر ضد مرحوم آیت الله بروجردی و قرآن واسلام شعار دادند. این که آنان مامور بودند یا نه ، نمی دانیم ، ولی این کار باعث شد که احساسات مردم برانگیخته شود.
من رفتم بالای دیوارِ جلو صحن و سخنرانی کردم . مرحوم تربتی هم سخنرانی کرد. بعد هم جلو درِ فرمانداری ، در یک سخنرانی مردم را تحریک کردیم ، که در این خلال ، با شهربانی هم برخورد پیش آمد. روز قبلش هم یک نفر کشته شده بود که جسدش را برای دفن کردن بردندو عده ای هم مجروح شدند . شایع بود که عده ی زیادی کشته شده اند . البته یک نفر به نام سرتیپ مدبر از طرف دولت مصدق برای رسیدگی به این مساله آمد و جاهایی را برای کشف جنازه ها بررسی کردند؛ از جمله به خاک فرج قم رفتند. من سردسته ی این جمعیت بودم. آیت الله بروجردی و چند تا از مخبران هم ازتهران آمدند. مصاحبه ای هم با من کردند که در روزنامه ی ترقی چاپ شد.
وقتی رفتیم پیش مرحوم آیت الله بروجردی ،ایشان فرمودند :«بروید پیش آقای خمینی ، بروید پیش ایشان.»
من آنان را بردم به منزل آیت الله خمینی و در آن جا ایشان مسائلی را مطرح کردند ، مبنی براین که به این ماجرا باید رسیدگی شود. بعد هم من مصاحبه کردم . به هر حال ، چند روز تظاهرات بود و همان موقع هم سید علی اکبر برقعی را به یزد تبعید کردند. به ظاهر ، همین قضیه باعث شد که مصدق قانونی را از تصویب بگذراند ـ چون اختیار قانون گذاری را هم خودش در دست گرفته بود ـ مبنی بر این که هرکس به مرجع تقلیدی توهین کند، بدون شکایت شاکی خصوصی ،از شش ماه تا سه سال زندان [در پی] دارد.

آیا خاطره ای درباره ی رابطه حضرت امام و آیت الله کاشانی دارید؟

مرحوم آیت الله کاشانی به امام خیلی معتقد بود. قبل از 28 مرداد ، جبهه ی ملی نسبت به ساخت آیت الله کاشانی خیلی بد عمل کرد و روزنامه هایی مثل شورش که مال کریم پوربود ،خیلی [به ایشان] بد می گفت و جسارت می کرد. روزهای آخر، عکس معظم له را به گردن سگی انداخته و توی خیابان ها گردانده بودند .امام در پامنار تهران ،درمنزل پدر همسرشان آیت الله ثقفی تشریف داشتند . این خبر را که به ایشان دادند؛فرمودند: دیگر خدا صبر نخواهد کرد.چندی بعد دوران جبهه ی ملی سپری شد و بدتر از آنان سر کار آمدند.
یک بار هم آیت الله کاشانی بیمار بود و در خانه ای در دزاشیب استراحت می کرد و امام هم در تهران بودند. من با اتومبیل یکی از رفقا رفتم وامام را به دیدار مرحوم آیت الله کاشانی بردم. وقتی رفتم ، ایشان روی تختخواب خوابیده بود. امام پای تخت نشستند ودست مرحوم آیت الله کاشانی را گرفتند. آستین شان را بالا زدند و دست شان را مدتی نگه داشتند و برای آیت الله کاشانی دعا خواندند. آیت الله کاشانی به همان لهجه ی خودشان ، مرتب به این مضمون به امام فرمودند: «می دانید که من اهل تملق نیستم. به جدم قسم شما خیر الموجودین وامید ملت هستید . شما را در بین مراجع از همه بهتر می دانم و این ، اعتقاد من است.»

بعد از درگذشت آیت الله بروجردی ، برخورد حضرت امام با مساله ی مرجعیت چگونه بود؟

بعد از مرحوم آیت الله بروجردی ،من از نظر تقلید و احتیاط به ایشان رجوع کردم و دائم با ایشان انس داشتم . بعد از مرحوم آیت الله بروجردی که عده ای شروع کردند به مرجع تراشی ،امام از خانه بیرون نیامدند و رساله شان هم هنوز چاپ نشده بود.در مجالس شرکت نمی کردند و با این که در روزنامه ها عکس ایشان بود ، اصلاً نمی خواستند که در وادی مرجع تراشی و این مسائل داخل باشند . خودشان را کنار کشیدند . تا این که در مجلس شب هفتی که برای مرحوم آیت الله بروجردی گرفتند و خودشان در آن شرکت کردند،ما طلاب نیز به آنجا رفتیم و به یاد دارم که آقای مولایی به ایشان گفت :«ما رساله ی شما را می خواهیم . ما مقلد شماییم.»
بالاخره رساله ی ایشان را گرفتند و طلاب با پول خودشان آن را چاپ کردند . من یادم است که یک نفر در زمان مرحوم آیت الله بروجردی هفت ، هشت هزار تومان دست گردان کرده بود با من وگفت:«این را ببرید به آقایان قم بدهید.» واسم دو نفر را آورد . گفتم :«من می دهمش به آقای خمینی .» اما صاحب پول موافقت نکرد. بالاخره قرار شد نصفش را بدهم به آقایی و نصف بقیه اش را به امام بدهم. می خواهم حالات دو مرجع را مقایسه کنم. حالا نمی دانم خوب است این گفته شود یا نه ، ولی یک نکته ی تاریخی است که باید بماند.
من پول را بردم پیش یکی از آقایان قم . آن شخص خیلی ازما استقبال کرد و به ما اجازه ی گرفتن سهم امام داد و هزار تومان از پول را هم به خود من برگرداند . بعد هم گفت :«من بناست حوزه را اداره کنم . شما در مجالس بگویید حوزه احتیاج به پول دارد و از این حرف ها.» و گفت :«کسی خوابی دیده که امام زمان (عج) به من نظر دارد و من باید حوزه را اداره کنم.» من خیلی ناراحت شدم . بعد رفتم خدمت امام و پول را به ایشان دادم. ماجرای آن روحانی دیگر را هم نگفتم . اول ایشان مقداری مرا نصیحت کردند و فرمودند :
آیت الله بروجردی که رفته ، فکرنکنید که رازق ما بوده ، با شیخ عبدالکریم رازق ما بود ،رازق ما خداست . شما باید عزت روحانیت را حفظ کنید . یک وقت فکر نکنند روحانی محتاج است . نباید کوچکترین جمله ای که در آن نقض روحانیت باشد بگویید. شما دراین موضع گیری ها برای مرجع تراشی ، حق ندارید یک کلمه از من حمایت بکنید یا غیبتی از آقای دیگری بکنید . شما وظایف تان را باید خوب انجام دهید . به درد مردم برسید،مبارزه کنید.
نکته ای که ایشان همواره [ما را] به آن توجه می دادند ،این بود که بعضی ها ، بعد از مرحوم آیت الله بروجردی ، می خواهند میان روحانیت شکاف ایجاد کنند و آن نقشه هایی را که شاید با ملاحظه حضور ایشان عملی نکردند ،می خواهند به انجام برسانند. از این رو ،فرمودند : ما باید مواظب انجام وظیفه مان باشیم.
به هر حال ،بعد از نصیحت های زیادی که کردند ، پول را در محضر شان گذاشتم. ایشان عنوان کردند که: این پول ، سهم امام است ، نه مال من است نه مال شما. به مسوولیت خودتان هرچه نیاز دارید بردارید.
من گفتم :«آقا! من هیچ نیازی ندارم. الان نیاز شما برای طلاب و دیگر امور بیشتر است.» و از ایشان خواستم که اگر اجازه دهند ، من همان طور که مورد نظر ایشان است در گرفتن سهم امام عمل کند. ایشان به خط مبارک خودشان همان روز اجازه [نامه] برای من صادر کردند. آن اجازه [نامه] را هنگامی که ساواک به خانه ام ریخت، برد و فکر می کنم الان در پرونده ام در اداره ی اسناد موجود باشد.

لطفاًً قدری درباره ی ماجرای لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی و نقش امام در جریان مبارزه با آن لایحه صحبت کنید.

در زمان مرحوم آیت الله بروجردی ، مرجعیت یکی بود و قدرت روحانیت در وجود ایشان متمرکز شده بود. به همین دلیل ، شاه نمی توانست برنامه ی خود را پیاده کند. بعد از فوت آیت الله بروجردی ، شاه سعی کرد با کمک ایادی خود کاری کند که اولاً مرجعیت حتی المقدور در ایران نباشد ، و ثانیاً درافراد متعدد باشد تا قدرتی به وجود نیاید و قدرت خودش مسلط بر تمامی قدرت های داخلی باشد؛که تا حدی هم موفق شد . وقتی که شاه محیط را برای اجرای برنامه هایش مناسب دید،ازانجمن های ایالتی و ولایتی شروع کرد.البته در قانون اساسی که تنظیم کرده بودند و می خواستند تصویب واجرا کنند ،چند نکته بود: یکی این که شرط کسی که انتخاب می شود ، مسلمان بودن نبود.دیگر آن که قسم به قرآن که سنتی دراین مملکت بود ، در آن قید نشده بود. یکی هم مساله ی دخالت زن ها بود که می خواستند زن ها را به محیط فاسد بکشانند ، نه این که حق رای به آنان بدهند ، زیرا مردها هم حق رای نداشتند ، چه رسد به زن ها .
امام از همان زمان در فکر این بودند که روحانیت منسجم باشد و انتظار حمله ی دستگاه بر ضد روحانیت اسلام را هم داشتند و می دانستند رژیم نقشه دارد. ایشان از اول رنج می بردند که چرا روحانیان نباید قیام و مردم را راهنمایی کنند؟ وظیفه ی روحانیت در نماز و ذکر و روضه و نماز میت واین ها خلاصه نمی شود . برنامه ی روحانیت همان برنامه ی انبیاست . من در درس ایشان بودم. می فرمودند: منهای نبوت و ولایت تشریعی ،هر وظیفه و کاری را که پیامبر و امام داشتند ، غیر مساله نبوت شان و امامت شان ،‌مرجع تقلید می تواند داشته باشد ، از قضاوت و حکومت و تمام شئون . این را آقایان فراموش کرده بودند.وقتی امام قیام را شروع کردند ، فرموند : کار ما سخت است ، هم باید تکلیف خودمان را انجام بدهیم، هم تکلیف گذشتگان را باید انجام بدهیم. بر این اساس بود که امام بعد از مرحوم آیت الله بروجردی ، دنبال این بودند که از قدرت روحانیت استفاده شود.
وقتی ماجرای لایحه ی انجمن های ایالتی و ولایتی مطرح شد ، ایشان در مبارزه پیش قدم شدند ،آقایان را همان روز جمع کردند و گفتند: ما باید متحد شویم و مقابله کنیم.
امام دفتردار نداشتند. اما خودشان مرتب به علمای بلاد و شخصیت ها نامه می نوشتند و خطرات را گوشزد می کردند و آنان را متوجه قدرتی که دارند می کردند. نقش شاگردان امام هم خیلی مهم بود. آنان با روحیه ی امام آشنایی کامل داشتند و طرز تفکر ایشان را می دانستند . ریشه ی این انقلاب را باید در درس های امام پیدا کرد.
اول ،تلگرامی برای خود شاه فرستادند که در آن روز خودش بزرگترین مبارزه بود.
آن موقع ، [اسم] شاه اصلاً مطرح نمی شد و کسی جرات نداشت به شاه بد بگوید . در آن هنگام ، هر کسی که می خواست اسم شاه را ببرد ، می بایست دو سه سطر القاب می گذاشت .اما امام یک تلگرام فقط با عنوان «اعلی حضرت همایونی» که آن هم متن تندی داشت ارسال کردند. این حرکت خیلی صدا کرد و شاید از چهار تلگرام که به او شده بود ، جواب سه تلگرام را داد ، ولی جواب تلگرام ایشان را نداد. یک تلگرام و یک نامه هم برای اسدالله علم ؛نه به عنوان نخست وزیر ، بلکه با عنوان «آقای اسدالله عَلَم»؛ فرستادند و باید بگویم که آن تلگرام را به من دادند و من کارم از همان موقع شروع شد ، و رابط بین ایشان و آقایان قم بودم.
در این مبارزه ،نوعاً اعلامیه ها را از ایشان می گرفتم و به تهران می آوردم. درتهران یک ارگان مخفی داشتیم که در راسش مرحوم حاج حسین آقا مصدقی در بازار بود ایشان کاغذ فروش بود و با چاپخانه ها ارتباط داشت .من اعلامیه ها را می آوردم و به حاج حسین آقا مصدقی می دادم و او هم آن ها را برای چاپ می برد. بعضی اوقات ، شب تا صبح در چاپخانه بودیم. یک شب هم همان اعلامیه های خطاب به اسدالله علم را چاپ می کردیم . یادم است که پلیس آمد و چاپخانه چی فوراً با چکش به جان ماشین چاپ افتاد که گفتند :«چه کار می کنید؟» گفت :«من بدبختم، باید فردا کار کنم وماشین خراب است ، دارم ماشین را درست می کنم.»مامور آمد و نگاه کرد و در را بست و برگشت . در را از پشت قفل کردیم و شروع کردیم به چاپ کردن اعلامیه امام ، که پس از توزیع خیلی صدا کرد. در آن وقت امام پول نداشتند که کارها را اداره کنند. ماهم طلابی بیش نبودیم. من ، هم اعلامیه های امام را چاپ می کردم و هم وعاظ را دعوت می کردم و پیغام های ایشان را به آنان می دادم. گاهی که اعلامیه ای می نوشتند ، می آوردیم تا بر سر منبر خوانده شود ،که خوانده می شد. حتی در مسجد ارک جلسه ای بود ، امام اعلامیه ی تندی داده بودند که آخرش "الم تَرَکیفَ" بود و آقای فلسفی روی منبر گفت : این را دم بدهید.» و همه دم دادند. در همان موقع من اعلامیه ای تنظیم کردم و از علمای تهران امضا گرفتم که در آن وقت چنان صدایی کرد که سابقه نداشت . امام جماعت هایی که فقط مساله می گفتند و نماز میت می خواندند ،یک مرتبه بر ضد حکومت اعلامیه دادند.
به هر صورت ،این مبارزه اوج گرفت تا پیروز شد. در قضیه ی انجمن های ایالتی و ولایتی ، دستگاه حاکم آن قدر وحشت کرده بود که وقتی دولت تصویب نامه ی انجمن های ایالتی و ولایتی را لغو کرد، متن اعلامیه ای را که در مورد الغاء آن تصویب نامه می خواستند در روزنامه منتشر کنند، پیش از چاپ به من دادندو من رفتم قم و آن را به امام نشان دادم. امام آن را خواندند ، در حالی که روزنامه ها هنوز چاپش نکرده بودند .بعد،تلفنی برای آقایان دیگر هم خواندند و دیگران هم قبول کردند . آن وقت در روزنامه ها اعلام شد . به این ترتیب ، روحانیت دراین قضیه پیروز شد و آبروی دستگاه رفت .
امام در این ماجرا که پیروز شدند، تصمیم گرفتند روحانیت را با یکدیگر متحد کنند. از جمله دستورهایی که به من دادند ، این بود: به آقایان بگویید همه شان ، حتی هفته ای یک شب هم که شده دور هم بنشینند، با هم چای بخورند و هیچ کار دیگری نکنند. از این جا امام این رویه را با آقایان قم شروع کردند و دستور دادند این برنامه در شهرستان ها هم انجام شود تا این که موضوع رفراندم پیش آمد.

ماجرای رفراندم چه بود؟

همان طور که گفتم ، تا پیش از ماجرای انجمن های ایالتی و ولایتی ، شاه فکر می کرد که هیچ قدرتی نمی تواند در مقابل رژیم او بایستد ، از این رو ، علم را به میدان فرستاد ، ولی وقتی دید که علم شکست خورده ، خودش شخصاً به میدان آمد . او دید که در جریان انجمن های ایالتی و ولایتی، روحانیت ، ملت را بسیج کرده است . خواست ملت را از دست روحانیت بگیرد، به ظاهر با حربه ی حمایت از طبقه ی ضعیف به میدان آمد و شش ماده به نام انقلاب سفید نوشت که عنوان های آن ها جالب بود. گرفتن زمین از مالکان بزرگ و تقسیم کردن بین کشاورزان ، حق رای دادن به زنان ، سهیم کردن کارگردان در سود کارخانه ها و دادن سهام به آنان ، با سواد کردن بی سوادان و از این قبیل . این ها شعارهای خیلی جالبی به نظر می رسید ، اما نقشه ای بود که کشاورزی از بین برود و ایران مرکز واردات شود و اگر هم صنعتی به وجود آید ، صنعت مونتاژ باشد.
شاه تصور می کرد که در این مملکت ، قدرتی وجود ندارد که بتواند در مقابل شخص او که خود را ظل الله می دانست استقامت کند. از این رو مساله رفراندم را پی کشید و این برنامه ، مقدمه ای برای برقراری دیکتاتوری و تثبیت موقعیت خودش بود. در این باره جریاناتی در خاطرم است که عرض می کنم.جریان شش ماده که پیش آمد ، خیلی از علمای تهران که با دربار بودند ، با شاه مخالفت کردند. مسائل اصلاحات ، موقوفات و مسائل دیگری بود که شاید انگیزه ای شد که آنان به مخالفت برخیزند ،و آنان جزء طرفداران شاه بودند.
یادم است که یک روز به خانه ی مرحوم بهبهانی رفتیم ، ده ، بیست نفر از علمای تهران هم آن جا جمع بودند ، اسدالله علم را هم خواسته بودند. نصیری هم آمده بود که در آن وقت رئیس شهربانی بود. آن جلسه ، جلسه ی بسیار بدی بود که وقتی تفصیل آن را برای امام تعریف کردم ، ایشان خیلی ناراحت شدند . بهبهانی مساله را بدجوری مطرح کرد. خدا رحمتش کند،گفت که :«این کارها خلاف شرع است .در تقسیم اراضی ، برخی موقافات هست که عده ای از این ها استفاده می کنند ، برخی فقرا و علما از آن استفاده می کنند.»خلاصه ، به نحو بدی مطرح کرد که موجب تضعیف روحانیت شد . در آن شرایط ،آن مردک ـ علم ـ گفت که : «ما به مصرفش کاری نداریم. زمین در دست یک نفربوده ، حالا می دهیم به یک عده ای بکارند و پول هایش را می دهیم به خود آقایان و مصرفش هم به عهده ی خود آقایان باشد.»در مجموع ، در آن جلسه برخورد اهانت آمیزی با روحانیت شد . در این میان ،یکی دیگر از آقایان گفت :«خیر ، مساله این نیست و روحانیت هم تنها اینان نیستند که این جا نشسته اند. ما کاره ای نیستیم .شما بروید قم و آن جا صحبت کنید.» این جلسه برای امر مهمی تشکیل شده بود؛اما بعضی آقایان می گفتند که [باید] نصیری دستور بدهد گذرنامه ی زیارتی به آنان بدهند. این هم طرز تفکر آنان بود. علم نهایتاً گفت که :«ما ناچاریم که این برنامه را پیاده کنیم و اگر نکنیم ،ما می رویم و عده ی دیگری می آیند وانجامش می دهند.»
بعد ،مرحوم بهبهانی مرا خواستند و گفتند :«شما به قم برویدو به آقایان بگویید که اقدام کنند.» من به قم رفتم و خدمت امام رسیدم. ایشان گفتند : بروید با آقایان دیگر هم مذاکره کنید . من نزد آقای گلپایگانی ونجفی رفتم و با آنان صحبت کردم و قرار شد ترتیب جلسه ای در منزل یکی از فضلا داده شود و بعد من نتیجه را به علمای تهران اعلام کنم . شب ، جلسه تشکیل شد و مرحوم داماد و آقای حائری هم آنجا بودند. جلسه چند ساعتی طول کشید . بعد مرا خواستند و گفتند که :«ما در اصل مطلب حرفی نداریم، ولیکن راه قانونی را شما عرضه کنیدتا مطالعه شود.»
امام از اساس ، مخالف مطرح کردن مساله ی اصلاحات ارضی بودند و می فرمودند: صلاح نیست . به این آقایان بگویید که صحبت از مالکیت نکنند و اصلاً اسمش را نیاورند .برای این که این ها تمام رعیت ها و روحانیت و کارگرها و تمام زن ها را علیه روحانیت می شورانند . ما با دیکتاتوری شاه مخالفیم و شاه نباید در رفراندم دخالت کند و طبق قانون اساسی باید عمل کند . این حق شاه نیست و این تجاوز به قانون اساسی است . به آقایان بگویید در عین حال این مساله را مطالعه کنند ، که محور مبارزه با شاه چه باشد . بعد از جلسه من تا خانه ایشان را همراهی کردم. در بین راه امام فرمودند : من امیدی به این آقایان ندارم. من این دفعه با شاه طرفم. می دانم اگر اقدام کنم ، مرا تنها می گذارند و عقب می کشند و وسط راه می گویند:«آقا! وظیفه ی شرعی مان تغییر کرده . نمی توانیم که گردنش را بزنیم.» می گویند :« تا به حال وظیفه ی شرعی مان بوده ، ولی حالا دیگر نیست .» این آقایان این طورند و روحیه شان این است . آقای شریعتمداری می گوید که :« می ترسم پلیس در خانه مان را بزند.» این که این طور می ترسد که مبادا پلیس در خانه اش را بزند ، آدمی که این طرز فکرش باشد ، چگونه می تواند به میدان بیاید ؟خب ، پلیس در خانه ی او را بزند ، وقتی وظیفه ای شرعی شد ؛ پلیس چیست؟ پلیس بیاید و او را بگیرد و ببرد؛ ولی او از پلیس می ترسد . آدمی که فکرش این است ،چگونه می تواند ما را همراهی کند و به میدان بیاید؟ این ها نیستند ، وسط راه می گذارند و می روند. بروید به آقایان بگوییدخطردارد . خطر زندان و کشته شدن دارد . به این ها بگویید ، ببینید حاضرند؟
ما رفتیم تهران و موضوع را به آقایان گفتیم ، دیدیم که آنان هم همان وحشت را دارند ؛ می ترسند .امام هنوز اعلامیه ای نداده بودند، تا این که در جلسه ای که در خانه ی آیت الله بهبهانی ترتیب داده شده بود، آقای فلسفی سخنرانی کرد. بعد که از خانه بیرون آمدند ، پلیس هجوم آورد. قرار شد عصر همان روز ، جلسه در مسجد سید عزیزالله باشد و طبق دستوری که از قم داده بودند ، قرار شد راجع به اصلاحات ارضی هیچ نگویند. در آن جا متاسفانه دو تا ماده تنظیم شده بود که آن را به عنوان قطعنامه ، آقای فضل الله خوانساری (داماد بهبهانی) خواند. یک ماده اش راجع به اصلاحات ارضی بود. بعدهم جلسه تمام شد. من آن روز همراه آقای خوانساری بودم . پلیس ها ریختند و مردمی را که شعار می دادند مورد ضرب و شتم قرار دادند. حتی عبای آقای خوانساری از دوش شان افتاد و نعلین از پای شان درآمد. ایشان بدون عبا و نعلین به طرف منزل رفتند. این جسارت که به آقای خوانساری شد ، امام فرمودند: دیگر وظیفه ی ما دفاع از روحانیت است .
امام اعلامیه دادند ، اعلامیه شدیدی که من آن را گرفتم و آوردم و چاپش کردیم . تا این که ائمه ی جماعت جمع شدند و مبارزه اوج گرفت . جلساتی نیز تشکیل می شد ، ولی به دلیل نداشتن رهبری صحیح و فقدان سازماندهی ، اشتباهات خیلی فراوان بود.
فکر امام را هم قبول نمی کردد. مثلاً عده ای در خانه آقای سید محمدنقی ، یکی از ائمه جماعت تهران جمع شدند ، آقای بهبهانی و آقای فلسفی با جعفر بهبهانی نشستند و تصمیم گرفتند که نامه ای راجع به یک مساله شرعی ، یعنی قضیه ی موقوفات بنویسند. بعد نامه را برای علم فرستادند. علم این بهانه را در دست گرفت وهیاهو کرد که :«ای ملت! بدانید این ها موقوفه خورند.» رفتم به امام گفتم ، امام قرمز شدند و ناراحت بودند . امام یک هدف را از همان وقت تعقیب می کردند و آن هدف ، مبارزه با شخص شاه بود ، هر چه پیش می آمد ، می گفتند : ریشه ی فساد ، خودش است . ریشه ی فساد خود شاه است . او را باید کوبید . اما دیگران بیشتر به دنبال شاخ و برگ بودند؛مسائلی از قبیل موقوفه و زمین .موقعی که امام با خود شاه طرف شدند ، آنان اول اعلامیه های خیلی ساده ای دادند.
اما مرا با آقای مولایی فرستادند پیش شریعتمداری .امام فرمودند : شما نمی توانید در فکر او اثر بگذارید، او همه چیز را می فهمد ،اما یک قدری تشجیعش کنید. رفتم آن جا و دیدیم که ایشان هم می ترسد و به ما می گوید :«شما بروید آقای خمینی را نصیحت کنیدکه این قدر روزنامه نگاری نکنند. این شیوه ی مبارزه ، شیوه علمایی نیست ، شیوه ی روزنامه نگاری است . به شاه اهانت نکنید. این قدر به دولت حمله نکنید.»
وحشت همه ی وجودش را گرفته بود . آمدیم به امام گفتیم :«ما از طرف شما برای نصیحت ایشان رفته بودیم ، او به ما پیغام داد که بروید ایشان را نصیحت کنید که این قدر تند نرود که مصلحت نیست .»
در همین ایام ، جریان مدرسه ی فیضیه در روز وفات امام صادق (ع) ـ دوم فروردین ـ پیش آمد.ساواکی ها در لباس کارگر و رعیت به مدرسه آمده بودند. آقای انصاری از طرف آیت الله العظمی گلپایگانی به منبر رفتند، ساواکی ها شروع کردند به تکبیر گفتن و صلوات فرستادن ، و بعد شاخه های درخت ها را شکستند و با چماق به جان طلاب افتادند و شروع کردند به زدن آنان ، و آنان رااز بالکن پایین انداختند و عده ای را مجروح و شهید کردند . رئیس شان هم سرهنگ مولوی خبیث بود .در آن زمان من در تهران بودم. وقتی که همان شب یا فردا شب به قم رفتم ، دیدم که عده ای از دوستداران امام آمده اند که ایشان را جایی مخفی کنند. امام فرمودند : همه تان بروید بیرون ؛ من ازجایم تکان نمی خورم. و همان جا ثابت ماندند و نقطه اتکایی شدند برای بقیه . من رفته بودم قم . بعد می خواستم به خاطر کاری به محلات سری بزنم. امام فرمودند : زود برگردید و اعلامیه ای را که می نویسم ، ببرید و چاپش کنید.
علمای تهران تلگرام تسلیتی فرستاده بودند و گفتند جواب تلگرام است . روز بعد ، قدری دیر رسیدم ، دیدم ایشان اعلامیه را نوشته و داده اند به فرد دیگری . بعد فرمودند : به تهران برو آن را بگیر. به امام عرض کردم :«مضمون اعلامیه چیست؟» فرمودند : به شاه بر می گردد . پرسیدم : «اسمش را در اعلامیه آورده اید؟» ایشان فرمودند :«بله .» آن اعلامیه ‌،همان اعلامیه ی معروف خطاب به آقای سید علی اصغر خویی ، پیرمردترین علما بود . در آن اعلامیه آمده بود که :«این ها با شعار شاه دوستی ریختند جنایت کردند، قرآن را پاره کردند، کتاب ها را سوزاندند... شاه دوستی یعنی غارتگری...» چون موسوم نبود کسی به شاه حمله کند ، به ایشان گفتم :«آقا! خطرناک است.» همان طور که چهار زانو نشسته بودند ، فرمودند :«قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا.» هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . شما بروید کارتان رابکنید . من هم آن اعلامیه را چاپ و پخش کردم ،که آن جنجال به پا شد.

لطفاًً قدری درباره حوادثی که به پانزده خرداد منجر شد ، توضیح دهید.

محرم در پیش بود . امام مرا خواستند و فرمودند: بروید وعاظ تهران و سران هیات را جمع کنید تا درمحرم امسال ، بتوانیم حداکثر بهره برداری را بکنیم. ایشان همچنین فرمودند : مداحان تهران و آن هایی راکه شعر می سازند، جمع شان کنید و بگویید همان طور که داستان کربلا را با نوحه سرایی بیان می کنند، داستان مدرسه ی فیضیه را هم به نوحه سرایی دربیاورند و بیایند در خیابان ها [بخوانند] . دستورالعملی هم در این زمینه به من دادند. اعلامیه ای هم دادند که در ماه محرم در دسته و سینه زنی ها ، جنایات شاه و جریان فیضیه تشریح شود و ما حداکثر بهره برداری را از این ماجرا بکنیم.
ما آمدیم و چند جلسه با وعاظ گفت وگو کردیم و خدا می داند که در تهران از دست روحانیان مخالف امام ، چه کشیدم و چه درگیری هایی با بعضی از این علما داشتم . به هر صورت ، آن سال برنامه ریزی کردیم وقرار گذاشتیم که از ابتدا داغ نیاییم که جلو کار را بگیرند ،آرام جلو بیاییم و شب های اول محرم را آرام برگزار کنیم ، تا در شب های هشتم ونهم و دهم بتوانیم حرکت لازم یا حد اعلای مبارزه را بکنیم.
سران هیات را جمع کردیم ، من آن موقع توی مسجد بنی فاطمه (ع) صحبت می کردم ، و آنان را آماده کردیم برای روزهای تاسوعا و عاشورا . نوحه واعلامیه ها و پیام های امام را نیز به شهرستان ها فرستادیم. صبح روز هشتم محرم بود که من به قم رفتم. امام در منزل رو به روی منزل خودشان بودند؛ منزلی بود متعلق به من که در اختیار مرحوم حاج آقا مصطفی قرارش داده بودم وخودم آمده بودم تهران . امام آن روز در آنجا بودند و من صبحانه را در محضرشان بودم و بعد گزارش تهران را خدمت شان ارائه دادم . یادم است که امام در خانه شان روضه داشتند و یک دسته از قمی ها بودند و صدای شعار ونوحه شان می آمد؛ازآن نوحه های قدیمی که:«مادر نداشتی ای حسین! کفن نداشتی...» و ازاین قبیل... امام فرمودند : این هم نوحه شد که امام حسین (ع) با این همه فداکاری ها ، کفن نداشته ، نان و آب نداشته و نمی دانم از این حرف ها...؟ ناراحت شدند و فرمودند : امروز روز هشتم روضه است . منبری ها آمدند این جا و منبر رفتند ولی چیزی نگفتند . بعد فرمودند: شما امروز برو منبر و شروع کن ، من هم می آیم. من منبر را به حول و قوه الهی شروع کردم وخیلی شدید ، حملات رژیم به مدرسه ی فیضیه و تجاوزاتش را برشمردم. جمعیت هم خیلی زیاد بود. واین برنامه ـ که بعدهم ادامه پیدا کرد ـ درآن جا صدا کرد. بعد از این منبر ، امام فرمودند : من روز عاشورا می خواهم به مدرسه ی فیضیه بروم ، شما بیایید آن جا و سخنرانی کنید.
من صدایم گرفته بود و قسمت عمده برنامه های تهران دست من بود. به امام عرض کردم : برنامه های تهران دست من است و آن جا لنگ می ماند. ایشان گفتند : پس یکی دو تا گوینده بفرستید .سخنران ها را نام بردم و بالاخره ایشان موافقت کردند که آقای مروارید و آقای سید غلام حسین شیرازی را بفرستیم تا در روز عاشورا صحبت کنند.من به امام عرض کردم : شما خودتان صحبت نفرمایید ، چون خیلی ناراحتید و ممکن است مسائلی پیش بیاید . فرمودند : فعلاً که قصد ندارم صحبت کنم ، بعد ، دستورالعمل هایی هم برای برنامه ی تاسوعا و عاشورا دادند و من به تهران برگشتم و آن آقایان را فرستادم و برنامه از روز تاسوعا شروع شد.هیات هایی که آماده بودند ، آمدند. نوحه ها عوض شده بود. سینه زنی ها به شکل دیگری جلوه می کرد. یادم است که نوحه خوان ها این شعر را می خواندند :«قم گشته کربلا . فیضیه قتلگاه . خون جگرعلما . شد موسم یاری ، مولانا خمینی.» ازاین قبیل ؛ و عجیب صدا کرد. همان طور شب تاسوعا و شب عاشورا آقای فلسفی در مسجد آذربایجانی ها منبر رفتند و آن مسائل راگفتند. روز عاشورا ، امام خودشان تشریف بردند مدرسه فیضیه و آن سخنرانی عجیب را فرمودند. آن سخنرانی مستقیماً حمله به شاه بود و اسرائیل . امام در آن سخنرانی فرمودند: «می دهم بیرونت کنند. مگر تو نوکر آمریکا و اسرائیل هستی؟» در تهران هم برنامه طوری تنظیم شده بود که روز عاشورا از جلو مدرسه حاج ابوالفتح در میدان قیام( میدان شاه سابق) به طرف کاخ و به طرف دانشگاه حرکت کنند. از همان جا حرکت کردند ـ شاید صدها هزار نفر شرکت کرده بودند و به سوی دانشگاه رفتند. وقتی که جلو کاخ رسیدند ، آن شعارهای کوبنده را بر ضد شاه دادند. این بود که دستگاه احساس خطر کرد و توطئه چید و شب دوازدهم محرم که مصادف بود با شب پانزدهم خرداد ، تصمیم گرفت که حکومت نظامی اعلام وامام و سران روحانی را که دراین نهضت مداخله داشتند،‌دستگیر کند.

از دوران زندانی بودن امام چه می دانید؟

امام در زندان حتی حاضر نشده بودند یک کلمه به سوال آنان پاسخ بدهند و فرموده بودند:«شما صلاحیت این که مرا محاکمه و بازجویی کنید ندارید» حتی یک مرتبه 24 ساعت یا 48 ساعت امام را به سلول انفرادی برده بودند که خود امام به من فرمودند :«در آن جا تنفس برای من بسیار مشکل بود ، ولی خدا علاقه ای در دل من قرار داده بود که انس با قرآن داشته باشم. با این که جای تاریکی هم بود و روشنایی کمی داشت، مع ذلک من باقرآن مانوس بودم ، آن مدت را با قرآن گذراندم . بعد از این که آمدند مرا بردند از آن جا در یک اتاق معمولی ، گفتند : معذرت می خواهیم ما جا نداشتیم ، می خواستیم جای بهتری برای شما در نظر بگیریم . من به آن ها پاسخ دادم : نخیر ، شما می خواستید به من نشان دهید که ما چنین جایی را هم داریم ولی شما کور خوانده اید . این که چیزی نیست ، ما برای بدتر از آن آماده ایم.ما برای شهادت آماده هستیم.»
در هر صورت نتوانستند با این اعمال روحیه ی امام را خرد کنند، بلکه عظمت امام زیادتر شد و اصلاً امام خودشان را نشان دادند و آنان ضرر کردند . یادم هست که برنامه ای تنظیم شد تا آن ها نتوانند طبق قوانین آن موقع ، امام را محاکمه کنند. چهار نفر از علما ، اجتهاد ایشان را گواهی کردند . با این که اجتهاد امام مسلم بود و به نظر بنده ایشان اعلم بودند ، در عین حال برای این که مدرکی هم باشد ، چهار نفری نوشتند. در این زمان ، با این که من مخفی زندگی می کردم ، رفتم با آقای میلانی صحبت کردم ، آقای میلانی نوشت ، آقای نجفی نوشت ، آقای شیخ محمدتقی املی نوشت و یک نفردیگر هم نوشت . رژیم دید که عظمت امام بیشتر شد ، تصمیم گرفت برنامه ای تنظیم کند که شخصیت ایشان را تنزل دهد. از این رو ، توطئه چیدند که دولت را عوض کردند و منصور را سر کار آوردند. بعدهم به امام گفتند:«شما آزادید.»
ایشان را به داوودیه بردند.آقای قمی و مرحوم آیت الله محلاتی راهم آزاد کردند. امام که وارد خانه شدند ، من پس از یک ساعت خدمت ایشان رسیدم و سه روزی که در داوودیه بودند ، من در خدمت ایشان بودم. در آن جا ساواکی ها دست اندر کار بودند و پذیرایی می کردند. به امام گفته بودند که خانه متعلق به نجاتی ـ برادر آقای قمی ـ است ، در حالی که آن خانه در اختیار ساواک بود . از آن به بعد ، رفت آمدم برای دیدن ایشان شروع شد . ساواکی ها مراقب بودند و مردم را به صف می کردند و باید گفت شاید بدترین شبی که بر امام گذشت ،شبی بود که ایشان از زندان آزاد شده بودند، برای این که خبر هیچ یک از جنایاتی را که در آن مدت اتفاق افتاده بود ، به اطلاع امام نرسانده بودند. نگفته بودند پانزده هزار نفر از مردم در پانزده خرداد شهید شده اند و چقدر را مجروح کرده اند. انسانی با این عاطفه ، یک مرتبه این گزارش را دریافت کند ، چه حالی پیدا می کند؟[یک دفعه] همه حوادث پانزده خرداد و دستگیری ها و کشتارها را به ایشان گزارش دادند و ایشان خیلی ناراحت شدند.
متاسفانه علمای تراز اول ، مسیر مبارزه را مسیری که امام شروع کرده بودند ، جدا کردند. امام همان وقت هدفش این بود که باید با شاه مقابله و این رژیم را ساقط کرد. این آقایان مسیر مبارزه را عوض کردند. آنان یک سلسله مذاکرات با دستگاه انجام دادند و گفتند :«بهتر این است که ما بیاییم در انتخابات دخالت کنیم و مجلس را تصرف کنیم و اعلامیه بدهیم.»
وقتی امام از زندان آزاد شدند وآمدند داوودیه و من گزارش کار را به ایشان دادم ، فرمودند: این یکی از اشتباهات آقایان بود که مسیر مبارزه را عوض کردند و این کارخطا بود . همه کاره ی مملکت شاه است . مجلس چه کاره است؟ باید شاه را کنترل کرد.
پس از چندی ،سرگردی به نام عصار که آن وقت سروان و رئیس همان ساواکی ها بود ، در آن جا مستقر شد. یک روز صبح بعد از نماز ، آقای قمی رفت خانه ی حاج آقا باقر که به حمام برود . ساواکی خوابشان برده بود و متوجه نشدند . ناگهان آمدند و گفتند :«ای وای! ایشان رفت . پدر ما را در می آورند.» چون آنان مامور بودند که نگذارند ساکنان خانه بیرون بروند، سراغ من آمدند ،گفتند:«به ایشان تلفن کنید که زود بیاید. گفتم :«من تلفن نمی زنم .» عصار آمد وگفت : «نصیری پدر ما را در می آورد ، تلفن کن.» امام فرمودند: چه شده ، [چرا] سر و صدا می کنید؟ برای ایشان ماجرا را تعریف کردم . فرمودند : به این ها چه ارتباطی دارد؟ این ها چرا اصلاً این جا آمده اند؟ چرا خانه ی مردم مانده اند؟ چرا نمی روند دنبال کارشان؟
امام تشریف بردند وضو بگیرند ، من هم همراه ایشان بودم. در راهرو به عصار برخورد کردند. با عصبانیت فرمودند: این ساواک چه می خواهد؟ پدر این ها را در می آورم. بلند می شوم و می روم مسجد ، و مردم را به انقلاب و قیام دعوت می کنم. بروید گم شوید . ساواک از جان مردم چه می خواهد؟ عصار رنگش پرید و عقب عقب بیرون رفت . امام هم خیلی عصبانی بودند. من امام را بغل کردم و گفتم :«حاج آقا! بفرمایید برویم.» خلاصه امام را به اتاق خودشان بردیم.
عصار رفت و فوری به نصیری گزارش داد که چنین ماجرایی اتفاق افتاده است . ناگهان تیمسار وثیق که آن وقت رئیس پلیس بود، با نیروی زیادی آمدند و همه جا را محاصره کردند. آن وقت کلانتری سواره بود که با اسب می آمدند و خانه را محاصره کردند و دیگر به هیچ کس اجازه ندادند که به ملاقات ایشان بیاید و ملاقات ایشان را ممنوع کردند. حتی علما هم که آمدند ، بنا بود به آنان هم اجازه ملاقات ندهند، امام بعداً اجازه دادند. پس از آن ،ملاقات ممنوع شد . بعد به امام گفتند که :«شما آزاد نیستید ، بلکه از یک زندان به زندان دیگر منتقل شده اید . شما را آزاد نکرده ایم و بناست شما در این خانه زندانی باشید.»
آنان می خواستند امام را به دهی در اطراف تهران ببرند. شاه هم پیغامی برای امام داده بود که انصاری رئیس ساواک شمیران پیغام را آورد. پیغام شاه این بود که :«اگر دست برندارید ، فکر نکنید که من به این سادگی از این مملکت می روم . نه ، من اول همه را می کشم . بعدهم خودم می گذارم می روم.»
آن چه امام را خیلی رنج می داد ، احساسات مردمی بود . مردم به خیابان ها و کوچه های اطراف می آمدند و سرو صدای شعار و صلوات شان بلند بود، ولی ماموران نمی گذاشتند مردم با امام ملاقات کنند. یک روز عصر ، ایشان در بالکن نشسته بودند . وقتی می ایستادند . پانصدمترآن طرف تر ، در کوچه ها مردم پیدا بودند. آقای لواسانی و مرحوم حاج آقا مصطفی و من ، سه نفری کنار امام نشسته بودیم. امام خیلی ناراحت بودند . مردم مرتب صلوات ختم می کردند. به امام عرض کردم:«شما بایستید تا این مردم دست کم چهره ی شما را ببینند.»
امام بلند شدند و ایستادند و مردم امام را که دیدند ، با شعارهای شان غوغا کردند. ناگهان امام نشستند و به شدت شروع کردند به گریه کردن . آقای لواسانی گفت :«چرا گریه می کنید؟ چرا این قدر ناراحتید؟ باید تحمل کنید.» امام فرمودند : من ناراحتم که بچه های من سالم اند ، خود من سالم هستم ، ولی جوان های مردم شهید شده اند. این ، برای من ، تحملش خیلی مشکل است .
من که گریه ی امام را دیدم ، گریه ام گرفت و نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند شدم ، رفتم اتاق دیگر و تا مدتی هق هق گریه می کردم. خلاصه ، امام دو روز در آن جا بودندو ملاقات شان هم ممنوع بود. صحبت بر سر این بود که ایشان به کجا منتقل شوند که بالاخره آقای روغنی با ساواک مذاکره کرد و به ساواک گفت :«من حاضرم از ایشان و مراقبانش پذیرایی کنم. شما آن جا مراقب بگذارید.»
عاقبت ، به هر دلیل که بود ، امام هم راضی شدند به منزل روغنی در قیطریه منتقل شوند . بعد ، ماشین ساواک آمد و عصار پشت فرمان بودو امام به منزل روغنی منتقل شدند . یادم است زمانی که امام قصد خارج شدن از منزل را داشتند ، من بالای سرشان قرآن گرفتم و ماهم به اتفاق حاج آقا مصطفی و دیگر رفقا ، آن شب رفتیم منزل منزل مرحوم حاج مهدی عراقی و جلسه گذاشتیم که چه کنیم و چه برنامه هایی داشته باشیم . همه متاثر بودند. البته برنامه ها تداوم پیدا کرد. مرحوم حاج آقا مصطفی ، گاهی به بیرون رفت و آمد می کرد ، اعلامیه ها داده می شد ، شهریه ی امام داده می شد و برنامه ها مرتب ادامه داشت . ایشان مدتی در منزل روغنی بودند و بعد خواستند خانواده شان را نزد خود بیاورند . خانه کوچکی در صد متری خانه ی روغنی برای امام اجاره شد و در آن جا بودند و دیگر امیدی نمی رفت که ایشان را به این زودی آزاد کنند.

ماجرای مقاله ی روزنامه ی اطلاعات چه بود؟

مدتی بعد نقشه ای کشیدند تا حیثیت ایشان را لکه دار کنند و بگویند امام با دستگاه کنار آمده است . دولت را عوض کردند و منصور آمد و وزیر کشور ، جوادصدر ، پسر صدر الاشرف بود. می خواستند جواد صدر را به عنوان یک چهره ی مذهبی قلمداد کنند، حال آنکه او دین و ایمان درستی نداشت . او همشهری ما بود و من خوب می شناختمش . پدرش طور دیگری بود؛ درعین حال که مشاغلی داشت و با شاه بود ، اهل نماز و عبادت بود ، حتی می گفتند اهل تهجد هم بود . گاهی در مورد موضوعاتی از قبیل توحید ،‌مقالات دینی می نوشت ، ولی پسرش بزرگ شده ی اروپا بود. به هر حال ،آمدندو ازامام عذرخواهی کردند و به ایشان گفتند :«شما به قم تشریف ببرید.»
برای رفتن امام به قم ، سرهنگ مولوی یک اتومبیل بنز آورده بود ؛ اتومبیل دیگری هم که ظاهراً لندروری متعلق به ساواک بود ، همراه آنان بود. به ایشان گفتند:«بفرمایید ، سوار شوید تا برویم.» امام سوار اتومبیل شدندو گفتند : ما آن جا سماور نداریم. این ها را باید ببریم. دو تا سماور بود که آن ها را در صندوق عقب گذاشتند. امام می فرمودند: من سوار ماشین شدم ، سرهنگ مولوی خواست پهلوی من بنشیند، گفتم تو این جا نیا.سرهنگ مولوی گفته بود:«بله قربان! چشم.» و رفته بود در اتومبیل پشتی سوار شده بود. راننده ی اتومبیلی که امام را می برد، تعریف می کرد:«امام در راه یک کلمه با ما صحبت نکردند.» ایشان راآورده بودند سرکوچه یخچال قاضی ، نزدیک بیمارستان پیاده کرده بودند، چون اتومبیل نمی توانست وارد کوچه شود. اما تک و تنها به طرف خانه حرکت کردند. ایشان مستخدمه ای داشتند به نام هاجر، شوهرش هم کارگری بود به نام مشهدی یحیی . اول رفتند و در زدند ، هاجر در را باز کرد و دید که امام است ، بهت زده شد، امام گفتند : چند تا سماور توی ماشین است ، برو بردار و بیاورخانه . و به خانه تشریف بردند.
یکی ، دو تا دوچرخه سوار دیده بودند که امام تنها به طرف خانه شان می روند. آن دوچرخه سوارها راه افتادند در شهر فریاد زدند و به مردم خبر دادند. ظرف یک ساعت ، تمام آن جا پر از جمعیت شد. منزل رو به روی منزل امام ، خانه ای بود که قبلاً به مرحوم حاج آقا مصطفی داده بودم ، ولی آن موقع آن را خالی کرده بودند و دست خودمان بود.پدر عیال من ، مرحوم آیت الله شهیدی با خانواده ی ما در آن منزل ساکن بودند. امام با زحمت به منزل ما منتقل کردند و ایشان شب ،همان جا خوابیدند . من صبح زود از تهران به قم رفتم. مردم برای این که امام را زیارت کنند ، بسیار تقلا می کردند؛ به حدی که شیشه های منزل بر اثر فشار جمعیت
شکست. صبح ، وقتی که رفتم بیرون ، دیدم که از شب قبل ، چقدر وسایل و کفش های مردم جا مانده است.
ساواک مقاله ای تنظیم کرده بود و به روزنامه ی اطلاعات داده بود که علما سازش کرده اند و تفاهم شده و چنین و چنان . قصد داشتند به امام این اتهام را وارد کنند که ایشان با دولت کنار آمده اند و آنان هم ایشان را رها کرده اند.
مردم قم و[ ساکنان] مدرسه ی فیضیه ، به خاطر آزادی امام جشن گرفتند . مرحوم حاج مهدی عراقی و دوستان به قم آمدند و در مدرسه ی فیضیه جشن مفصلی گرفتندو قرار شد امام را به مدرسه ببرند . امام با عصبانیت فرمودند : باید این روزنامه ، این مطلبی را که نوشته ، تکذیب کند. بعد سوال کردند:چه کسی بناست صحبت کند؟ گفتند: «آقای خزعلی و آقای مروارید.» آن شبی که امام به مدرسه فیضیه تشریف بردند ، آنان را خواستند و فرمودند: جواب این مقاله را بدهید و از طرف من تکذیب کنید و بگویید من همانی که بودم ، هستم واین ها دروغ گفته اند. اگر درست حالی شان نکنید و خوب حرف نزنید ، خودم بلند می شود و می روم آن جا صحبت می کنم. آن دو نفر بلند شدند و رفتند و امام را همان شب با تجلیل بی سابقه ای به مدرسه بردند.
یکی از خواسته ها این بود که این خبر روزنامه باید تکذیب شود. فردای آن روز امام مرا خواستند. ایشان که می دانستنددکتر صدرـ وزیر کشورـ همشهری ماست و من او را می شناسم ، فرمودند: برو تهران ، پیش دکتر صدر و به او بگو اگر این مطلب روزنامه را تکذیب نکنید، هر چه دیدید ، از چشم خودتان دیده اید.
من رفتم و با دکتر صدر در وزارت کشور ملاقات کردم و پیام امام را رساندم، مردک جواب داد:«من چند روز پیش اروپا بودم. دیدم که آن جا در کلیساها کشیش ها آزادند ، صحبت می کنند ، مردم را هدایت می کنند، دولت هم به کار خودش مشغول است . خلاصه آن که دین از سیاست جداست . آقایان مشغول کار خودشان باشند ، ماهم مشغول کار خودمان باشیم. دخالت در سیاست وظیفه ی آنان نیست ، در شان روحانیت نیست که در سیاست دخالت کند.»
اوگفت :«قول نمی دهم.» بعد از آن گفت :«من به نخست وزیر و ساواک می گویم.» بعد هم حاضر نشدند تکذیب کنند. پس از مدتی ،دکتر صدر ، خودش به قم آمد وبا امام ملاقات کرد و در این ملاقات ، امام حرف های شان را به اوگفتند . این ماجرا منجر به آن شد که خود امام در اولین جلسه ی درس شان آن نطق تاریخی را فرمودند که : ما همانی که بودیم ، هستیم و هیچ کس حق سازش ندارد. حتی فرمودند : خمینی اگر سازش کند ، این ملت خمینی را هم بیرون می کشد...
و مبارزه دوباره شروع شد. البته مزاحمت ها بود و هر کسی را که اعلامیه پخش می کرد ، می گفتند . بعضی ها را تبعید و بعضی ها را زندانی کردند؛ اما مبارزه همان طور ادامه داشت تا قضیه ی کاپیتولاسیون پیش آمد.

در پی آزادی امام از زندان و بازگشت ایشان به قم ، مواضع شریعتمداری در برابر امام و نهضت چه بود؟

پس از پانزدهم خرداد 1342 که امام با آن شکوه وعظمت وارد قم شدند، ما تصور می کردیم که شریعتمداری از ایشان استقبال می کند و روی خوش نشان می دهد ، ولی دیدیم که از همان موقع شروع کرد به نق زدن. می گفت :«ما در این نهضت عده ای کشته داده ایم، دیگر جشن یعنی چه ؟» به جشن دعوتش کردند، شرکت نکرد و می گفت :«عکس ما چرا نباید در مدرسه باشد؟»حتی در جلسه ای که برای برنامه ریزی بازگشت امام از او دعوت کرده بودند ، شرکت نکرده بود. بعد از مدتی هم مساله دارالتبلیغ را علم کرد. ظاهراً همان موقع تاسیس دارالتبلیغ بود که امام فرمودند: من نمی دانم ، این دارالتبلیغ همان دانشگاه اسلامی نیست که شاه می خواهد درست بکند؟ من که حاضر نیستم آن را تایید کنم.
البته امام از نظر ملاحظه ی روحانیت در محذوری بودند که نمی توانستند آن چه در دل داشتند با صراحت بگویند، لیکن فقط می فرمودند : من اعتماد ندارم ، من احتمال می دهم این همان دانشگاه اسلامی شاه باشد.

جریال دانشگاه اسلامی چه بود؟

یکی از برنامه هایی که رژیم همیشه دنبال می کرد ، این بود که [می خواست] خودش نیاز مردم مسلمان ایران به روحانیت را تامین کند. او روحانیتی را می خواست که در اختیار خودش باشد . حتی دکتر امینی که نخست وزیر بود ، وزیر مشاوری در امور مذهبی به نام شریف العلماء داشت . به هر حال، آن موقع می خواستند دانشگاه اسلامی به وجود بیاورند و چیزی نظیر دانشگاه الازهر درست کنند که مرجعیت و روحانیت در اختیار خودشان باشد ودر مقابل حوزه ی علمیه قم صف آرایی کنند. رفتند سراغ علامه طباطبایی تا ایشان را راضی کنند که ریاست آن را بپذیرند ، ولی ایشان قبول نکرد. بدین خاطر سراغ آقا سید ابوالحسن رفیعی قزوینی هم رفتند ، اما ایشان هم بالاخره زیر بار نرفتند.
رژیم پیش ازآغاز نهضت امام در فکر این کار بود و تمام تشکیلات اوقاف راهم برای همین منظور به کار گرفته بود. در قضیه ی دارالتبلیغ ، امام این طور فکر می کردند که می خواهند همان نقشه ی دانشگاه را پیاده کنند و عده ای روحانی ورزیده را که حتی به زبان خارجی و حقوق هم آشنا باشند، در اختیار خود بگیرند.ازاین رو ، امام با دارالتبلیغ مخالف بودند و بعضی از اختلافات هم از همین جا شروع شد.
البته عده ای روحانی جوان از شاگردان امام بودند که از امام طرفداری می کردند ، ولی شدیداً مخالف سیره ی ایشان بودند ، به خصوص در مبارزه با شاه نظر خاصی داشتند ،ازجمله یادم است که یک وقت امام به طورخصوصی به من می فرمودند:
من نه ازدولت و نه از شاه ، از هیچ کدام تقیه نمی کنم ،اما از بعضی از علما تقیه می کنم. یعنی یک روز ، اگر خطری خواهد بود. خلاصه ،هر کسی را با جنس خودش می آیند به مبارزه اش .
به هر حال ،دستگاه طاغوت همیشه نقشه اش این بود که درمقابل مرجعیت ایشان ، مرجع بتراشند و در مقابل روحانیت مبارز ، روحانی وابسته درست کند و برای این نقشه ،پول هایی هم خرج کردند ، ولی بحمدالله موفق نشدند.

از جریان کاپیتولاسیون چه خاطراتی دارید؟

جریان کاپیتولاسیون به این صورت بود که دولت منصور لایحه ای به مجلس شورای ملی برد که اگر مستشاران آمریکایی مقیم ایران جرمی مرتکب شدند ، دستگاه قضایی ایران حق محاکمه شان را نداشته باشد و آنان را بایستی در دادگاه های خود آمریکا محاکمه می کردند. این خیلی آبروریزی بود. کاپیتولاسیون به تمام معنی اسارت بود حتی درخود مجلس آن روز هم عده ای با این لایحه مخالفت کرده بودند و در جلسه ی خصوصی ای که تشکیل داده بودند، خیلی حرف در این باره زده بودند . ما یک نفوذی درمجلس شورا داشتیم که اخبار داخل آن جا را برای مان می آورد. البته از نماینده ها نبود،بلکه از افرادی بود که در دفتر آن جا کار می کرد. اوصورت مذاکرات و مسائلی را که در درون مجلس می گذشت، برای ما می آورد و قرار شد که ما آن ها را برای امام ببریم.
یک روز بعد از اذان صبح ، به اتفاق آقای مولایی مدارک لازم را برداشتیم و رفتیم قم و خدمت امام ارائه دادیم، قرار بود امام به مناسبت کاپیتولاسیون صحبت کنند. ایشان خیلی عصبانی بودند. وقتی ما رفتیم خدمت شان ، فرمودند:
این ازآن اموری است که ما باید دنبال و عزت اسلام را زنده کنیم.این قصه رای زن ها نیست که آن ها به ما وصله ارتجاعی بچسبانند. این قصه تقسیم اراضی نیست که به ما بگویند طرفدار مالکیت هستید . این مساله ای است که تمام آزادی خواهان دنیا این مساله را قبول دارند که ما برای آزادی می جنگیم . ما هدف مان یک هدف ارتجاعی نیست ، این است که از زیر یوغ استعمار امریکا و اسرائیل بیرون بیاییم. ما می خواهیم یک ملت مستقل باشیم ، نه زیر یوغ استعمار آمریکا که مستشارانش در مملکت ما هر چه جنایت می خواهندبکنند، بکنند و هیچ دستگاه قضایی حق نداشته باشد آن ها را دستگیر کند.
امام آن روز یک سخنرانی کردند که در تاریخ ثبت [شده] است . بعد به اتاقی تشریف بردند و ما رفتیم خدمت شان . در آن جا فرمودند :حالا دیگر راحت شدم!
با این که از نظر جسمی خسته شده بودند ، به ما فرمودند:راحت شدم . من تکلیفم را انجام دادم ،حالا هر چه می خواهد پیش آید ، بیاید .آن چه مهم است ، انجام وظیفه است وعمل به تکلیف شرعی .
بعداً دراین باره اعلامیه ای هم مرقوم فرمودند که اعلامیه ای تاریخی بود و بعد چاپ شد و اعضای هیات موتلفه در سطح تهران و به خصوص در شمال شهر آن را پخش کردند و حتی یک نفر هم دستگیر نشد.

از دستگیری و تبعید امام چه خاطراتی دارید؟

پس از آن که رژیم ، سخنرانی و اعلامیه ی امام را بر ضد کاپیتولاسیون دید، مقدمات تبعید ایشان را فراهم کرد . شبی به منزل امام ریختند و ایشان را دستگیر کردند و یکسره به فرودگاه بردند و به ترکیه فرستادند ، که آن هم ماجرایی دارد که دیگر لازم نیست من اشاره کنم. فقط این را بگویم که ماموران وقتی شبانه وارد قم شدند ، کفش هایی داشتند که صدا نمی کرد. آنان از جلو بیمارستان فاطمی تا منزل امام ، در مقابل هر خانه ای یک مامور گذاشته بودند تا اگر کسی خواست از منزلش خارج شود ، جلو اورا بگیرند . بالاخره با یک ترس و لرزی امام را گرفتند و تبعید کردند. سرهنگ افضلی مامور بردن ایشان به ترکیه بود.
صبح روز بعد ، سرهنگ مولوی مرا به ساواک احضار کرد و دو ساعت نگهم داشتند و بعد رهایم کردند. مولوی رئیس سازمان امنیت تهران و آدم بسیار خبیثی بود. همه ی کماندوهای ساواک زیر نظر او بودند. در قضیه ی مدرسه که طلاب را زدند، او سرپرست ماموران و کماندوها بود. در دستگیری اول امام که ایشان را به زندان بردند ، همین مولوی دست اندر کار امور بود و مرد خیلی خشن و بددهنی بود.همه دستگیری ها و جنایات زیر نظر او صورت می گرفت . در آن دو ساعت ، مولوی گفت و گوهایی با من داشت و اهانت زیادی به امام کرد. او می گفت :«من تو را خواستم برای این که به تو اطلاع دهم که خمینی مرد . دفنش هم کردیم ، سنگش راهم گذاشتیم ، دیگر نامی از خمینی در دنیا نخواهد بود . حالا هم به تو می گویم که از این پس اگر صدایت در بیاید و اگر برنامه هایت را ادامه دهی و سر و صدا کنی، ریز ریزت می کنم. ناخن هایت را می کشم ، تکه تکه ات می کنم.» خلاصه ، مقداری اهانت به امام کرد و مقداری به من فحاشی کرد و بعدگفت :«حالا برو و هر کاری می خواهی بکن.» بعد ، در را باز و مرا از اتاق پرت کرد بیرون و صدا زد:«این را بیرونش کنید.»

حضورامام در نجف ، چه تاثیری بر مرجعیت ایشان داشت؟

خود بنده و خیلی از دوستانم ، بعد از فوت مرحوم آیت الله بروجردی از امام تقلید می کردیم. البته به حکم وظیفه ، نه این که بخواهیم دور امام جمع شویم تا ایشان کسانی را به عنوان طرفدار داشته باشند. حتی گاهی بعضی از افراد اهل علم که در خانه ی ایشان خدمت می کردند و وظیفه ای داشتند ، در زندگی لنگ بودند. بعضی از دوستان ایشان هم از نظر مالی در زندگی لنگ بودند. من یک بار به امام عرض کردم: آقا یک مقدار هم به این ها کمک کنید . فرمودند:«حالا اگر مبارزه کرده ، من باید به او پول بدهم؟ یک کسی اگر نماز خواند ، باید پول بگیرد؟ وظیفه اش را انجام داده.» گفتم: نه از باب این که مبارزه کرده ، بلکه از این نظر که زندگیش لنگ است . ولی در عین حال ، امام اصلاً توجهی به این مسائل نداشتند . آنان که امام را دوست داشتند ، بر اساس اعتقادشان کار می کردند، نه به خاطر جنبه های مادی. [آن ها] جان شان را حاضر بودند بدهند ، چه رسد به امور مادی ، ولی بسیاری از آقایان دیگر بودند که فکر می کردند اگر امام مرجع تقلید رسمی شوند ، ممکن است دیگر برنامه های شان را نداشته باشند، از این رو ، مخالفت می کردند.
بعد از مرحوم آیت الله بروجردی ، عده یزیادی از این آقایان ، سراغ آقای حکیم رفتند. آقای حکیم مرجعی بود که در بعضی مواقع خوب مبارزه می کرد، با حکومت بعثی در عراق مبارزه داشت ، در ایران به شاه اعتراض کرد.
من بعد از قضیه ی فیضیه ، گذرنامه گرفتم و با خانواده به نجف رفتم. در آن جا پیام امام را به ایشان و آقای خویی دادم. آن وقت آقای خویی هم مبارزه می کرد. نامه ای را هم که علمای تهران نوشته بودند ، بردم و جوابش را گرفتم و آوردم . به اتفاق مرحوم آقا سید علی اصغر خویی رفتیم نزد آقای حکیم. آقای حکیم تلگرامی خطاب به علمای ایران مخابره کردند و گفتند :«بیایید به عراق ونجف هجرت کنید.» در عین حال ، آقای حکیم خط مشی ای داشتند که غیر از خط مشی امام بود. وقتی که امام به نجف مشرف شدند، در جلسه ی بازدیدی ، آقای حکیم گفته بود:«آخر این خون هایی را که ریخته می شود ، باید پاسخ داد.» امام فرموده بودند: هر چه حضرت امیر(ع) جواب داد ، من هم همان جواب را خواهم داد. بعد که آقای حکیم از دنیا رفت ، مدرسان قم راجع به مرجعیت امام اطلاعیه دادند. ما در تهران اعلامیه دادیم و جلسه ای گرفتیم . در آن مجلس ختم ، یادم است که برادرمان آقای مروارید منبر رفت وگفت :«کسانی که نمی توانند لمعه بخوانند ، حالا آمده اند مرجع تعیین می کنند.»
بسیاری از ائمه ی جماعات تهران ، بنای هتاکی و فحاشی و بدگویی به ما را گذاشتند و بر ضد ما جبهه گیری کردند و ما مصیبت هایی از این گروه کشیدیم و آنان به عناوین مختلف ما را اذیت می کردندو نمی گذاشتند آزاد باشیم .نه از ما دعوت می کردند و نه منبر ما را تایید می کردند ، ولی چون خواست خدا و حقانیت و استقامت امام بود و اراده ی ملت . وقتی که خود آنان دیدند که ملت یک طرف است و آنان تنها مانده اند، اضطراراً دست کشیدند. همین الآن هم خیلی از آنان با جمهوری اسلامی مخالفند، ولی نمی توانند حرف بزنند. البته امام ، کمال آقایی را نسبت به آقایان علمایی که مخالف بودند داشته وبه آنان گفته اند « بیایید شما هم همکاری کنید. بیایید دستگاه قضایی را بگیرید ، خودتان قضاوت کنید ، خودتان کارها را اداره کنید. ولی خط فکری این عده اصلاً با خط فکری امام نمی خواند.

در زمانی که حضرت امام در نجف بودند ، شما چند بار به دیدارشان رفتید؟

من سه بار از مکه به نجف رفتم. سالی بود که به حجاج مکه اجازه دادند به مدت یک هفته از مکه برای زیارت به عراق بروند و بعد به ایران بیایند. خدا به من توفیق عنایت کرد که آن سال به مکه رفتم. یک سال هم سالی بود که آقای حکیم به مکه مشرف شده بودند ، از مکه به نجف رفتم و در منزل امام و مرحوم حاج آقا مصطفی بودم . اگر به کربلا می رفتم، شب فوری برمی گشتم که بیشترین استفاده را از محضر امام ببرم. در یکی از این سفرها ، گزارشی راجع به مکه به امام دادم.

در آن سال ها نقش نهضت آزادی در مبارزات چه بود؟

یادم می آید موقعی که امام در نجف بودند ، تصمیم داشتد با مجله ی لوموند مصاحبه کنند. عده ای از افراد نهضت آزادی مرا خواستند و اظهار داشتند که :«به امام اطلاع دهیدکه در مصاحبه به آمریکا حمله نکنند.» من گفتم :«حرف شما چند تا اشکال دارد ، یکی این که امام شخصیتی نیستند که به حرف من وامثال من گوش کنند. ایشان دیدی و شخصیتی دارند و خودشان عمل می کنند و ما تابع ایشان هستیم ؛ امام که تابع نظر ما نیستند. در ثانی ، اصل مطلب درست نیست. اصلاً ما با استبداد مبارزه می کنیم که ریشه ی استعمار را از این مملکت بکنیم. شاه نوکر آمریکاست . ما که نمی خواهیم این نوکر از بین برود و ارباب سرجایش باشد. چه فرق می کند؟ مساله ی شخص شاه که مطرح نیست ؛ شاه به عنوان نوکر و دست نشانده ی آمریکا برای ما مطرح است و باید از بین برود و هر کسی هم باشد ، همین طور است و این اصل مطلب است .» این جریان گذشت و من هم پیغام ندادم، بعد معلوم شد که پیغام شان را به وسایل دیگری به گوش امام رسانده اند. یادم است امام در یکی از سخنرانی های شان در نجف این مساله را فرمودند که : بعضی به من می گویند به آمریکا حمله نکن. اصلاً ریشه ی همه ی جنایات آمریکاست ، چطور می شود به آمریکا حمله نکنیم؟

چه شد که حضرت امام به پاریس رفتند؟

یکی از تصمیمات تاریخی و سرنوشت ساز امام ، مسافرت ایشان به پاریس بود. کسی باور نمی کرد که امام تصمیم بگیرند بروند پاریس . امام فرمودند: وقتی که نتوانم حرفم را بزنم، نجف هم نمی مانم . از این فرودگاه به آن فرودگاه می روم، صحبتم را می کنم.
هنگام اوج گیری انقلاب که حضرت امام در پاریس انقلاب را رهبری می کردند ، گروه هایی مانند جبهه ی ملی و نهضت آزادی چه برخوردی با مبارزات داشتند؟
 وقتی که امام در پاریس بودند ، گروه ها برای این که قدرت را به دست بگیرند ، فعالیت می کردند . همه ی آنانی که نقش رهبری امام را تخطئه می کردند ، در آن موقع در فکر بودند که قدرت را به دست بگیرند. ملت ایران به یاد دارد که روز تاسوعای سال 1357 ، ابتدا نهضت آزادی اعلام راهپیمایی کرده بود. جمعیت حقوق بشر و آنانی که وابسته به ملی گراها بودند ، دستور داده بودند که در آن روز «مرگ بر شاه» نگویید. و در سر تاسر مسیر خیابان انقلاب تا میدان آزادی ، یک «مرگ بر شاه» گفته نشد . همان شب [جامعه] روحانیت مبارز تشکیل جلسه داد و تصمیم گرفتیم که روز عاشورا شعار اصلی همان باشد که امام می خواستند و فریاد «مرگ بر شاه» در روز عاشورا بلند شد . آن آقایان با کیفیت شعارها مخالف بودند . از قبل هم اعلام می کردند که : «ملت ایران باید این مبارزه را ادامه بدهد که قانون اساسی حاکم باشد.» می گفتند :«ما باید چیزی بگوییم که اگر در دادگاه محاکمه مان کردند، بتوانیم پاسخ بدهیم . شاه بماند ، اما سلطنت کند نه حکومت.»
هم با «مرگ برآمریکا» مخالف بودند و هم با «مرگ بر شاه.» تحلیل شان این بود که:«ما مجبوریم با قدرت های بزرگ کنار بیاییم . با شوروی که نمی شود کنارآمد، چون خدا را قبول ندارد. با غرب باید مسالمت کنیم ، برای این که همه ی زندگی ما وابسته به آنان است؛ کارخانه ها ، نیروهای نظامی و تسلیحات ما. ما به آنان نیاز داریم.»
به هرحال تصور می کردند که امام نشسته اند که آنان برای ایشان خط سیاسی معین کنند.درآن روزهای آخر هم آنان با هر نوع شدت عملی مخالف بودند و در راهپیمایی ها ، ما همیشه با آن ها در تضاد بودیم. حتی یک شب نمایندگان جامعه ی روحانیت ، از جمله مرحوم شهید بهشتی و چند نفر از دوستان دیگر تا ساعت 12 شب با جبهه ی ملی جلسه داشتند و آنان حرف شان این بود که : «به امام بگویید که یک مقدار کوتاه بیایند و با شاه کاری نداشته باشند. فعلاً قانون اساسی را بچسبید.» دکتر سنجابی اظهار می کرد:«من معنی ولایت فقیه و حکومت اسلامی را هنوز درک نکرده ام.» بعد که شاه رفت ، باز [هم] آنان مساله شورای سلطنت را مطرح می کردند که : «این شورای سلطنت باشد و ما برویم سراغ انتخابات آزاد.»
همیشه این قبیل مسائل را مطرح می کردند. امام که به پاریس رفتند ، آنان دیگر چاره ای جز تسلیم نداشتند. یعنی مطابق میل شان نبود ،ولی چاره ای نداشتند،جزاین که تسلیم رهبر شوند خودشان هم رفتند به پاریس تا امام را از مسیر حرکتی که داشتند ، برگردانند . اما نقش امام در تصمیم گیری و برخوردها خیلی جالب بود . امام از اول فرمودند: هر کسی که قطع رابطه بکند با رژیم و آن را محکوم کند ، من او را می پذیرم و گرنه او را نمی پذیرم .از آن روزی که فرمودند شاه باید برود و این رژیم محکوم است ،هیچ کس را نپذیرفتند . درباره اعضای جبهه ملی هم فرمودند اول بروند مصاحبه کنند .اول بروند اعلام انزجار از رژیم شاه بکنند،بعد بیایند من با آن ها ملاقات می کنم. حتی رئیس شورای سلطنت ، یعنی سید جلال تهرانی ، رفته بود که با امام ملاقات کند و کنار بیاید ، امام فرموند اول باید استعفا بدهد از شورای سلطنت و بعد بیاید ملاقات من . اصلاًً مثل این که فردی کافر باشد که باید مسلمان شود و بعد بپذیرندش .امام به سران جبهه ی ملی فرمودند شما مواظب باشید از ملت عقب نمانید و آنان ناچار به تسلیم شدند و شاه راهم محکوم کردند ، ولی نه از این باب که سلطنت را بد می دانستند و امام می فرمودند رژیم شاهنشاهی با اسلام نمی خواند.
امام هم با آغوش باز از آنان استقبال کردند و حتی حاضر شدند حکومت را به دست آنان بسپارند تا فکر نکنند روحانیت می خواهد حکومت کند ، ولی آنان خط مشی خود را دنبال کردند و با ایادی رژیم شاه و مسوولان نطامی اش و نوکران آمریکا مسالمت آمیز رفتار می کردند و باب مذاکره را باز کردند . با بختیار مذاکره می کردند و بعدهم دائماً سعی داشتند که روحانیت را از صحنه دور کنند و سیاست خود را بر اساس مسالمت با آمریکا و ایادی آنان ادامه دهند. آن روزها جبهه ملی و حتی بعضی از دوستان ما خیال می کردند که می شود با مذاکره ، رژیم را تسلیم کرد. مذاکراتی هم داشتند ، از جمله با ساواک ،مقدم ، ستاد و حتی یک بار با هایزر.

در آن برهه ، دیگر مراجع چه برخوردی با حرکت امام داشتند؟

آقایان مراجع ، هیچ کدام حاضر نبودند راجع به شاه و رژیم چیزی بنویسند . ما رفتیم قم خدمت آیت الله گلپایگانی ، ایشان فرمودند :«من حاضرم بر ضد رژیم هم بنویسم، ولی باید اول بفهمم که برنامه آینده برای بعد از سقوط رژیم چیست. از این رو ، یک نفر را می فرستم به پاریس که نظر امام مشخص شود.»همین کار را هم کردند. آقای حاج علی صافی را فرستادند و نظر امام را درک کردند و بعد هم همکاری کردند.
بعد به اتفاق آقای انواری و بعضی دوستان رفتیم خانه آقای شریعتمداری ، و گفتم :«آقا! شما چرا بیشتر کمک نمی کنید؟ چرا بر ضد شاه چیزی نمی نویسید؟ همه ملت دارند مرگ بر شاه می گویند ، همه ملت دارند با شاه مبارزه می کنند ، شما در اعلامیه های تان خیلی ساده ، قانون اساسی و فقدان آزادی و این گونه مسائل را مطرح می کنید.» ایشان مقداری از امام گله کرد و گفت :«ما در اعلامیه های مان اسم ایشان را می آوریم ، ولی ایشان هیچ وقت نشده که اسمی هم از ما بیاورند و ما را تایید کنند تاما دلگرمی داشته باشیم.» معمولاًً کسی که عاشق ریاست باشد ، این مسائل برایش مطرح می شود . ایشان همیشه در این مورد گله داشت و من تلفن کردم به پاریس که : این آقایان حرف های شان این است و شریعتمداری می گوید که یک مرتبه نشده که امام دراعلامیه های شان اسمی از ما بیاورند .امام جواب دادند که: به ایشان بگویید شما هیچ لازم نیست اسم مرا بیارید. شما یک مرتبه علیه شاه ، علیه رژیم اعلامیه بدهید ،من ده مرتبه اسم شما را خواهم آورد.
ما پیغام امام را هم به آن آقایان رساندیم ، ولی ایشان تا آخرین رژیم که هیچ ، حتی بعد هم حاضر نشد بر ضد رژیم چیزی بنویسد. حتی یک ماه مانده به سقوط رژیم ، آقای خسروشاهی و بعضی دیگر از دوستان را فرستادیم خدمت ایشان و او گفته بود:«آقا!چه می گویید؟ این نظامی ها قسم خورده اند که ازشاه حمایت کنند.» حتی وقتی شاه رفته بود ، او می گفت بر می گردد . بعدها فهمیدیم که آنان معتقد بودند که پس از مرگ شاه ،شاید بچه اش بیاید و رژیم برگردد.

لطفاًً درباره تشکیل شورای انقلاب و ترکیب آن نیز توضیح دهید.

زمانی که امام در پاریس بودند ، مرحوم شهید مطهری تشریف بردند به پاریس ، بعد هم مرحوم شهید بهشتی رفتند . بعد از برگشتن آنان ، مساله تشکیل شورای انقلاب مطرح شد . امام فرموده بودند: از حالا باید در فکر دولت بود و شورای انقلاب تشکیل شود.
تعیین استخوان بندی اصلی شورای انقلاب با امام بود و بعد مرحوم آیت الله شهید مطهری و مرحوم شهید بهشتی موثر بودند . اعضای اولیه شورا آن دو نفر و آقای هاشمی و آقای موسوی اردبیلی و بعد هم آقای مهدوی کنی و آقای خامنه ای بودند. آقای طالقانی که از زندان آزاد شدند ، ملی گراها و معتقدان ، به اسلام منهای روحانیت و منافقین ،دور ایشان را گرفته بودند و به منزل ایشان رفت و آمد می کردند. روزهای اول ، ما رفتیم خدمت شان ، ایشان را دعوت کردیم و به جلسه جامعه روحانیت بردیم که همکاری کند. البته در آن جلسات گاهی تشریف می آوردند ، لیکن کارهای اساسی را در خانه می کردند و یاران شان هم معمولاًً این گروه ها بودند. آقای موسوی اردبیلی که به پاریس تشریف بردند و برگشتند ، گفتند که امام فرموده اند آقای طالقانی به شورای انقلاب تشریف بیاوردو سرپستی شورای انقلاب را به عهده بگیرد. عده ای از اعضای بعدی شورای انقلاب نیز از گروه هایی مانند نهضت آزادی بودند.

چرا امام این افراد را به عضویت شورای انقلاب انتخاب کردند؟

معمولاً امام بعد از مشورت با اعضای اصلی، دیگر اعضا را انتخاب می کردند. روش امام ، روش انبیاست که هر کس در حکومت اسلامی وارد شود ، او را می پذیرند. آنان چون مبارزه کرده بودند و مسلمان بودند و تحت لوای اسلام هم گاهی مبارزه می کردند، در آن شرایط ، امام هم مصلحت دانستند که در شورای انقلاب باشند و کارها را اداره کنند. امام هم معتقد بودند که [آن ها] آدم های متدینی اند. بعد که افکارشان را دیدند ، فرمودند : این ها آدم های بدی نیستند ، ولیکن طرز فکرشان انقلابی نیست .
ولی بعد معلوم شد که بعضی از آنان در باطن ضد انقلاب بودند. کسی علم امامت ندارند. البته من امروز معتقدم که چقدر خوب شد که آنان سر کار آمدند و خودشان را نشان دادند و از میدان خارج شدند ؛ ولی اگر کار دست شان نبود و به عنوان چهره های محبوب باقی می ماندند ، ممکن بود روزی خطری ایجاد کنند. خودشان هم چون هدف شان دنیا بود، همیشه با هم دعوا داشتند. گذشته از آن ، که با ما مقابله می کردند ، با خودشان هم بد بودند. مثلاً بنی صدر در خارج چهره ای انقلابی به خود گرفته بود و خودش را به امام بسته بود . قطب زاده هم جزء نهضت آزادی بود ودر خارج چهره مبارز و انقلابی به خود گرفته بود ، ولی خود این ها به خون هم تشنه بودند. بنی صدر با نهضت آزادی بد بود ، گاهی هم به جبهه ملی انتقاد می کرد. در شورای انقلاب ، ملی گراها یک طرف بودند ، روحانیت هم یک طرف بود. یادم است که امام ، قبل از آن که تشریف بیاورند ، یک سخنرانی فرمودند و آنان را نصیحت کردند و به آنان تشر زدند که : من چند ماه است آمده ام این جا ، شما سرچه با هم دعوا می کنید؟ مردم خون داده اند ، شما این جا با هم دعوا دارید؟ حزب بازی و دسته بازی را کنار بگذارید . ولی آنان به حرف امام هم گوش ندادند. به هر صورت ، این اختلاف هم کمک کرد به از بین رفتن آنان . این اختلاف به نفع انقلاب اسلامی تمام شد.

لطفاً از خاطرات تان درباره بازگشت امام به ایران و استقبال از ایشان هم کمی صحبت کنید.

یک روز صبح بعد از اذان ، من در منزل در حال استراحت بودم که تلفن زنگ زد . مرحوم مطهری بود . گفت :«دیشب حاج آقا احمد آقا تلفن کردند و گفتند که امام تصمیم گرفته اند بیایندایران. شما رفقا را خبر کنید و به منزل ما بیایید.» من به بعضی از دوستان تلفن کردم و صبح زود به منزل مرحوم شهید مطهری رفتیم . ایشان گفتند که :«امام پیغام داده وتصمیم گرفته اند که به ایران بیایند.» امام فرموده بودند : برای من ناراحت کننده است که ملتم شهید بدهد ، ولی من در این جا راحت باشم.
البته ما مخالف بودیم و می گفتیم:«در شرایط فعلی مصلحت نیست تشریف بیاورند . برای این که مبارزه را که دارند اداره می فرمایند، در تمام جریانات مملکت هم که هستند ، پیام های شان هم که می رسد ، اوامرشان هم که اجرا می شود؛اگرالآن بیایند، خدا ناکرده امام را از بین می برند.» آقای مطهری گفت :«امام تصمیم خودشان را گرفته اند و دیگر حرف ما در ایشان اثر ندارد. امام تشخیص داده اند که تشریف بیاورند.» البته بعد که امام تشریف آوردند ایران ، وقتی من از ایشان دراین باره سوال کردم ، فرمودند : من دیدم که ایادی آمریکا همه به من فشار می آوردند که : شما نروید . من [هم] فهمیدم که مصلحت در رفتن است . هر چه آن ها می خواهند و دوست دارند ، عکس همان ، مصحلت اسلام است . من دیدم که ایادی شاه پیغام دادند که :شاه حاضر است اسمش بماند و حکومت مال شما باشد.طرفداران آمریکا می گفتند که : یک ماه به تاخیر بیندازید. من فهمیدم که بایدهر چه زودتر بروم. این ها غرض شان این بود که من یک ماه دیرتر بروم و فرصت داشته باشند که بتوانند نیروهای شان را سازمان دهی کنند، زیرا رشته کار از دست شان دررفته بود.
امام فرموده بودند : یک خانه ای برای من در جنوب شهر تهران ، پایین تر از توپخانه اجاره کنید ؛ چون بالای شهر نمی روم. یک خانه ای که اعیانی نباشد و ساختمانش هم نو نباشد در محله مستضعفین برایم اجاره کنید.
آقای مطهری گفت :«بایداول فکر محلی باشیم. بعد هم کمیته استقبال را تشکیل بدهیم.» تلفن کردیم به مرحوم شهید بهشتی که ایشان هم بیایند آن جا، گفتند که :«بعضی دوستان این جایند و دارند مذاکره می کنند.»
دیدیم که دوتا کار [دارد انجام] می شود؛ مرحوم مطهری با گروهی کمیته تشکیل می دهد و آقای بهشتی هم با یک دسته دیگر صحبت کرده اند . برای این که هماهنگ کنیم ،به اتفاق مرحوم مطهری رفتیم منزل شهید بهشتی . بقیه افراد جامعه روحانیت راهم خبر کردیم . شورای مرکزی تشکیل شد . آن وقت دو دسته بودند که بعضی هاشان هم با هم خوب نبودند. یک دسته بودند که با آقای مطهری کار می کردند و بیشتر با ایشان همفکر بودند ، مثل آقای عسگر اولادی و آقای حاج مهدی عراقی ومرحوم حاج صادق اسلامی وآقای بادامچیان و رفقایی که از هیات موتلفه قبلی بودند. گروهی دیگر هم از اعضای نهضت آزادی و مانند آنان بودند.
گفتیم :«هر کس از هر جمعیتی که می خواهد کمیته استقبال تشکیل بدهد ، باید چند تن از بین دوستان روحانیت مبارز در کمیته استقبال حضور داشته باشند و تمام کارها زیر نظر جامعه روحانیت باشد.» این پیشنهاد پذیرفته شد. قرار شد سه نفر انتخاب شوند. معمولاً در جمعیت ، رای مخفی می گرفتند و وقتی رای گرفتند ، مرحوم شهید مطهری ، مرحوم شهید مفتح و من برای کمیته استقبال از طرف جامعه روحانیت انتخاب شدیم . به من گفتند :«شما زودتر بروید آن جا را آماده کنید.» مدرسه رفاه راهم برای ورود امام در نظر گرفتند . گفتند :«خانه ای که امام می خواهد ،الان خالی نیست . مدرسه رفاه خالی است . آن جا هم مربوط به خودمان است.» چون اختیارش دست مرحوم بهشتی و مرحوم باهنر و آقای هاشمی رفسنجانی و این ها بود.
تصویب شد که اولین جلسه ی کمیته استقبال در مدرسه رفاه تشکیل شود. خلاصه ، چند نفر در آن جا انتخاب شدند که عبارت بودند از دکتر سامی ، مهندس توسلی ، مهندس صباغیان ، آقای شاه حسینی ، آقای تهرانچی ، آقای دانش آشتیانی و آقای بادامچیان . سه نفر هم که از جامعه روحانیت بودند. مرحوم شهید مطهری و مرحوم شهید مفتح مقداری کارهای دانشگاهی داشتند و می رفتند و می آمدند ، به همین دلیل بنا شد من دائم آن جا باشم. جلسات ما مرتب در مدرسه رفاه تشکیل می شد. شروع کردیم به برنامه ریزی کردن و به تمام ائمه جماعات اعلام کردیم که بهترین جوان ها را برای تشکیل نیروهای حفاظتی انتخاب کنند. برای ورود امام نیروهایی تامین کردیم که از فرودگاه تا بهشت زهرا کنترل اوضاع را به دست بگیرند . امام پیغام داده بودند: آن روزی که می آیم ،می خواهم با مردم راهپیمایی کنم و بروم بهشت زهرا .
ما برای جان امام نگران بودیم. عصری تلفن کردند و گفتند :من باید یک سر بروم بهشت زهرا . این بود که ناچار نیروها را منظم کردیم؛ به ترتیبی که زنجیروار از خود فرودگاه تا بهشت زهرا این نیروها محافظ باشند.
کارگران و کارمندان برق با ما خیلی همکاری کردند و ماشین های شان رادر اختیارمان گذاشتند. ماشین های آنان بی سیم داشت و ما به کمک آنان در سراسر تهران ارتباط برقرار کرده بودیم. از نمایندگان مختلف ارگان ها و شخصیت ها دعوت کرده بودیم تا هر کدام در جایی مخصوص در فرودگاه بایستند. گروه سرود نیز تهیه کردیم و تشریفاتی خیلی مفصل تدارک دیدیم. دو اتومبیل ضد گلوله بلیزر تهیه کرده بودیم که اگر یکی خراب شد، امام در دیگری قرار بگیرند . هلیکوپتر هم اجاره کرده بودیم. البته اصلاًً هم به دستگاه متوسل نشده بودیم.
ساواک وحشت کرده بود. به یاد دارم که یک روز یکی از بازجوها و شکنجه گرها به نام جوان که معاون مقدم بود ،به کمیته استقبال آمد. البته من او را نمی شناختم. او تلفنی خیلی مرا تهدید کرده بود ،ولی قیافه اش را ندیده بودم ،ولی تا آمد آن جا ،بعضی ها که بازجویی شان کرده بود،او را شناختند. وقتی که آمد ،همه درناهار خوری پایین بودند و توی اتاق بالا کسی نبود. او گفت :«تیمسار مقدم مرا فرستاده که بگویم حالا که امام می خواهند وارد شوند، بالاخره اتومبیل می خواهند. ما چند اتومبیل ضد گلوله به شما می دهیم.» گفتیم : «نه ، ما هیچی احتیاجی نداریم. از آن اتومبیل ها به اندازه ای که امام سوار شوند ، خود مردم هم دارند.»
گفت :«برای حفاظت ایشان...» می خواست بگوید افراد ورزیده بگذاریم؛ حرفش را قطع کردم و گفتم : نه ، شما نباید نزدیک شوید . اگر ساواکی ها نزدیک شوند‌، برای خود آنان خطر جانی دارد . ما برای حفاظت نیاز به هیچ کمکی از شما نداریم . گفت :«مسوولان انتظاماتی؟...»
گفتم :«قریب صدهزار نیروی انتظامی برای ورود ایشان آماده کرده ایم.» او از جواب هایی که می شنید ،‌همین طور ماتش برده بود.بعد گفتیم :«شما اگر می خواهید کار کنید ،فقط مواظب باشید ، چون اگر در ساختمان ها اخلالی شود ، ما از طرف شما می دانیم.اما هیچ احتیاجی به کمک شما نداریم.»
خلاصه ،جوابش کردیم و رفت .
ما بدون این که دست نیازی به طرف دستگاه دراز کنیم ، همه وسایل را خودمان فراهم کردیم. امام که تشریف آوردند ، در همان لحظه اول نظم فرودگاه به هم خورد . همان برادرانی که در خود فرودگاه بودند ، ریختند دورامام .قرار بود امام قدم بزنند و به طرف جمعیت بروند، اما فقط سرودی خوانده شد و امام برگشتند توی اتاق و سوار شدند .ما بنا بود در اتومبیلی باشیم که پشت سرامام حرکت می کرد. قرار بود یک اتومبیل در اختیار خبرنگاران باشد و اتومبیلی هم انتظامات راهدایت کند. ما در آن اتومبیل بودیم. چند ثانیه بین ما و اتومبیل امام فاصله افتاد . یکی از برادران جا مانده بود. ما دیگر نتوانستیم به اتومبیل امام برسیم. البته با بی سیمی که داشتیم ، با همه واحدهای مان تا بهشت زهرا دائم در ارتباط بودیم ،ولی قدرت این که خودمان را به بهشت زهرا برسانیم ، نداشتیم. از این رو ، من موفق نشدم بروم بهشت زهرا .
امام تشریف برده بودند و مراسم بهشت زهرا انجام گرفته بود و در این ماجرا خدا خیلی رحم کرد ،چون آن جا امام واقعاًً از فشار جمعیت نزدیک بود هلاک شوند . به هر صورت ، با هلی کوپتر و بعد با آمبولانس امام را آورده بودند در جایی که هلی کوپتری برای ایشان در بیابان آماده کرده بودیم . هلی کوپتر هم بنا بود بیاید جلو مدرسه رفاه و ما آن جا را برای ورود امام آماده کرده بودیم و برای نشستن هلی کوپتر هم جا مهیا کرده بودیم. از طریق بی سیم به ما گفتند که هلی کوپتر حرکت کرده ، ولی ما صدایی نمی شنیدیم . سه ربع گذشت ، ما می گفتیم:«خدایا ! هلی کوپتر امام چه سرنوشتی پیدا کرده ؟» ما وحشت زده بودیم و مردم هم در انتظار بودند .درهمین حال بود که گفتند : «حاج آقا پشت تلفن شما را می خواهد.» من فوراً رفتم توی مدرسه رفاه . حاج احمد آقا گفت که :«امام حال شان بد بود و خسته شده بودند. دیدیم اگر با این خستگی دوباره بیاییم توی جمعیت ناجور است . در یک گوشه تهران پایین آمدیم و با ماشین رفتیم منزل داماد آقای پسندیده.» آقای پسندیده هم تشریف آورده بودند مدرسه رفاه و منتظر امام بودند.حاج احمد آقا گفت :«شما به عمو بگویید زود بیایند.»
ما هم جمعیت را خبر نکردیم . اول ایشان را فرستادیم وبعد هم با بلندگو به مردم گفتیم که که «امام به جای دیگری تشریف برده اند و حال شان هم خیلی خوب است . شما ناراحت نشوید.فردا صبح اول وقت ، هر کس بخواهد برای ملاقات امام بیاید ، آزاد است .» به زحمت مردم را متفرق کردیم و الحمدالله امام به خیر و سلامت تشریف آوردند. ساعت نه شب قرار شد که روز بعد ، بین الطلوعین برویم و امام را به مدرسه رفاه بیاوریم، ولی مرحوم شهید بهشتی همان ساعت با ماشین رفتند و ایشان را سوار کردند و به مدرسه رفاه آوردند . شهید مطهری همچون قوه عاقله ، تمام جریان استقبال ، ورود امام و برنامه ها را بررسی می کرد. آن روزها ایشان با فراست مخصوص خود دریافت که یک گروه خاص می خواهند در مدرسه رفاه دور امام را بگیرند . ایشان این مساله را با دوستان در میان گذاشت . این شد که به بهانه ی این مدرسه رفاه مناسب نیست ، امام را سوار اتومبیل کردند و از جلو صف جمعیت هم گذاشتند و مردم هم نفهمیدند و ایشان را از آن جا بردند و به مدرسه راهنمایی علوی ونگذاشتند نقشه آن گروه عملی شود.
آن جا دیگر مقرِ آمد و شد مردم برای دیدار با امام شد . هر روز سیل جمعیت به دیدار امام می آمد . من هم در اتاقی که امام آن جا ملاقات داشتند . بلندگو دستم بود و معمولاً مسوول بودم که انتظامات اتاق را برقرار کنم. بعضی روزها پنجاه ، شصت نفر غش می کردند از کثرت جمعیت ، زیر دست و پا می افتادند . الحمدلله تلفات نداشتیم، ولیکن سیل جمعیت می آمد و می رفت و امام هم خیلی صدمه خوردند، زیرا مرتب روزی چندین ساعت بلند می شدند و می نشستند . بالاخره مدتی صبح ها مردها می آمدند به دیدارامام و بعداز ظهر زن ها.
یک روز مرحوم شهیدمطهری به امام عرض کرد:«آقا! زن ها که می آیند این جا حال شان به هم می خورد. اگراجازه دهید ، دیگر برنامه دیدار زن ها را تعطیل کنیم.» امام فرمودند:«نخیر، من با این زن ها شاه را بیرون کردم. این ها بیایند، مانعی ندارد.
بعد از مطالعه ای که انجام گرفت ، امام آقای مهندس بازرگان از مامور تشکیل کابینه کردند. کابینه که تشکیل شد، بختیار باز صحبت کرده بود که :«می خواهند شوخی بکنند یا جدی می گویند؟ دو دولت که نمی شود ، دو تا حکومت که نمی شود.» مصاحبه اهانت آمیزی کرده بود که در روزنامه ها چاپ شد. روزنامه را خدمت امام بردم وعرض کردم:«این مرد جسارت کرده است.» فرمودند: توی دهن او می زنم. بعد فرمودند: ما یک جنگ دیگر با این ها داریم، بدون جنگ نمی شود . این ها می خواهند با مذاکره تمام کنند، من از اول هم به این ها گفتم که مذاکره نتیجه ندارد. ما یک جنگ با این ها داریم . بعد تمام می شود.
یک روز در مدرسه ی رفاه بودیم که گفتند: «تقریباً اطلاعات موثقی رسیده که امشب می خواهند به مدرسه رفاه و خانه امام حمله کنند.»ما منزلی را پشت مدرسه علوی و رفاه پیدا کردیم که امام را از در پشت به آن خانه ببریم تا شب آن جا باشند. آقای هاشمی و سایر رفقا رفتند . با امام صحبت کردند . امام فرمودند: هر کس که می خواهد ، برود. من ازاین اتاق تکان نمی خورم. آقای هاشمی گفتند:«من باز خدمت امام رفتم و گفتم که وجود شما لازم است و امام فرمودند: هر کس می ترسد ، برود. من تنها همین جا توی اتاق خودم می مانم.» همه وحشت زده شده بودند که ممکن است با هواپیما یا هلی کوپتر حمله کنند ، ولی امام اصلاًً یک لحظه ترس و وحشتی نداشتند و عین برنامه هر شب را اجرا کردند. موقع خواب ، خوابیدند و سحر بلند شدند و عبادات شان را به جای آوردند و هیچ چیز هم نشد. این اطمینان امام ، عجیب بود.

از پیروزی انقلاب چه خاطراتی دارید؟

همان طور که امام پیش بینی می کردند، انقلاب برخورد دیگری با رژیم شاه داشت. وقتی که دولت بختیار آخرین نفس هایش را می کشید، تصمیم گرفتند حکومت نظامی اعلام کنند و شب ،هرجوری که می توانند مردم را بزنند و بکشند .آن شب دولت اعلام کرد:«هر کس از ساعت چهار بعدازظهر از منزل بیرون بیاید ،به او شلیک می کنیم.»بعضی از آقایان نظرشان این بود که :«فعلاً مردم به خانه های شان بروند و فردا صبح بیایند راهپیمایی کنند.» امام فوری فرمودند : بروید با بلندگو توی خیابان به مردم اعلام کنید تمام مردم باید ساعت چهار بعد از ظهر بیایند توی خیابان ها.
این از تصمیم های تاریخی و سرنوشت ساز امام بود. اگر آن تصمیم نبودو آن شب حکومت نظامی بود، خدا می داند که چه می شد . فردا صبح امام فرمودند : شما بروید و مردم توی خیابان ها را دعوت کنید که دفاع کنند ،حمله نکنند.ما روی یکی از اتومبیل های مدرسه علوی بلندگو گذاشتم و اول رفتیم مقابل نیروی هوایی و پیام امام را رساندیم. یکی از همافرها که صورتش را با زغال سیاه کرده بود تا او را نشناسند و یک هفت تیر هم دستش بود، داخل اتومبیل شد و من و او همین طور در خیابان ها می گشتیم. به مقابل دانشگاه رسیدیم . آن جا یک مشت جوان های چپی بودند که وقتی پیام امام را خواندم، ماشین ما را سنگباران کردند و شیشه ها را شکستند.
از آن جا آمدیم جلو میدان عشرت آباد. گروهی حمله کرده بودند و اداره ی نظام وظیفه را آتش زده بودند و تیراندازی شده بود. من پیام امام را اعلام کردم . آن جا هم از در و دیوار و چپ و راست تیر می آمد وبه اتومبیل ما می خورد. ما زیر رگبار آتش تیرها برگشتیم. به هر صورت ، پادگان ها یکی بعد از دیگری سقوط کرد و رژیم نیروی خود را از دست داد. روز بعد ، امام دستوردادند که: سلاح هایی که می گیرید ، همه را بیاورید تحویل بدهید.
باز بلندگو را روی اتومبیل گذاشتم وبه خیابان ها رفتیم . رفتیم جلو مسلسل سازی و به مردم اعلام کردیم . خود مردم نوعاً سلاح هایی را که داشتند ، می آوردند و تحویل می دادند و اتومبیل ما را پر کردند . فقط گروه ها بودند که هرچه سلاح بود بردند و مخفی کردند . به محض این که انقلاب پیروز شد، مردمی که پنجاه سال زیر یوغ استعمار و استبداد رژیم شاهنشاهی بودند و به خصوص از خاندان کثیف پهلوی ناراحتی داشتند که مردم را کشته و این همه جنایت کرده بودند؛ نمی توانستند ببینند که سران رژیم آزاد باشند. از این رو ، ریختند و آنان را گرفتند . در روز اولی که دادگاه اولیه تشکیل شد ، مدرسه رفاه از طاغوتی ها پر بود. من یک روز خدمت امام عرض کردم:«این ها وضع شان ناجور است . توی حیاط پر از سلاح است ، اتاق ها پر است ، بهتر است تکلیف این ها مشخص شود.» زندان هم نداشتیم ، چون زندان را خراب کرده بودند . امام فرمودند : شما بروید تکلیف شان را روشن کنید.
گفتم:«من قضاوت از عهده ام بر نمی آید قضاوت برای من مشکل است.» آقای خلخالی آن جا حاضر بود، گفت :«آقا! به من حکم بدهید، من بروم تکلیف شان را روشن کنم.» آقای خلخالی با دو نفر از روحانیان دیگر مسوول شدند که بروند و به پرونده ها رسیدگی کنند. در همان ظهر که شروع کردند . تا شب ، 23 نفر محکوم به اعدام شدند ، ولی باز آمدند و تشکیک کردند که باید رسیدگی بیشتری شود و رفتند و با امام صحبت کردند. آن شب چهار نفر اعدام شدند.
دو ، سه روز از پیروزی انقلاب گذشته بود که یاسر عرفات برای تبریک آمد. البته با عزت و احترام ایشان را وارد کردند. جت های فانتوم ما به استقبال ایشان رفت . عرفات وقتی وارد منزل امام شد ، گفت :«امروز بهترین روز عموم را گذراندم. جت های آمریکایی که بر سرمان می کوبیدند، حالا آمده بودند به استقبال من . این جا میهن ماست و امام رهبر ماست.» ایشان وارد شد ، چند دقیقه ای نشست و بعد اطلاع دادیم که امام ایشان را می پذیرند . امام که عرفات را پذیرفتند ،من آن جا بودم ، یک مترجم هم بود . عرفات دستش را در دست امام گذاشت و تبریک گفت و امام هم خیلی به او محبت کردند و همان طوری که رسم امام است ، هررئیس جمهور یا مسوول هر کشوری یا هر هیاتی که پیش امام بیایند ، ایشان همانند انبیا و اولیا آنان را ارشاد می کنند . آن شب امام فرمودند:
این ملت اگر پیروز شد ، برای خاطر این بود که روی پای خود ایستاد و با توکل به خدا و با نیروی خودش رژیم را ساقط کرد. و ما اگرتوکل به خدا بکنیم ، پیروز می شویم .ملت شما این همه صدمه دیده است ، اگر شما می خواهید پیروز شوید ، از رفتن به سراغ شرق و غرب ، از رفتن در خانه این و آن ،از رفتن توی این دربار و آن دربار، از این چیزها خودتان را کنار بکشید. توکل تان را به خدا کنید و شمشیر بزنید ، بدانید که شما هم پیروز خواهید شد.
واقعاً اگر یاسر عرفات این نصیحت امام را پذیرفته بود و خود فلسطینی ها همانند ملت ایران جنگیده بودند و مردم به آنان کمک می کردند، آنان به دربار این و آن ، یا شرق و غرب راه پیدا نمی کردند.
اوایل پیروزی انقلاب که در صدا و سیما گروهک ها نفوذ کرده بودند، عنوان «اسلامی» را بعد از نام صدا و سیما اعلام نکردند. فردای آنروز ، وقتی خدمت امام رسیدیم ، دیدم شهید مطهری آن جا نشسته و جریان صدا و سیما را برای امام نقل می کند و اظهار می دارد:«باید این جا را از لوث وجود این گروهک ها پاک کرد.» امام هم که البته خودشان حساسیت فوق العاده داشتند ، قطب زاده را خواستند و به او فرمودند: باید کلمه انقلاب اسلامی را حتماً ذکر کنید و از هیچ کس باک نداشته باشید.

آیا امام از روند کارهای دولت موقت راضی بودند؟

در مدتی که امام در تهران تشریف داشتند ، دولت موقت را خیلی راهنمایی کردند . امام تصور می کردند که دولت اسلامی تشکیل و مسلط شده و ایشان دیگر می روند و وقت شان را صرف کارهای حوزه می کنند ، لیکن ازهمان اول معلوم بود که آنان چندان کارایی ندارند. به یاد دارم که بعد از یک ماه ، دولت تثبیت شد و اوضاع قدری آرام گرفت ،اما به قم تشریف بردند.
یک شب قبل از آن که به قم تشریف ببرند ، فیلمی را از تلویزیون دیده بودند به نام «کاخ و کوخ» که مردم که مردمی را که در محله های پایین و جنوب شهر و حلبی آبادها زندگی می کردند ، نشان می داد. خانه ها، چادرها ، و لباس های شان را نشان می داد و عشق آنان را به امام ؛ می گفتند :«این انقلاب پیروز شود و امام را خدا نگه دارد؛ ما خانه می خواهیم چه کار؟» امام متغیر و ناراحت بودند. اعضای دولت را خواستند ، مرحوم شهید بهشتی ، آقای هاشمی ، مرحوم مطهری و من هم بودیم . امام ، عصبانی ، فرمودند: من می روم قم و چند مطلب را الان می گویم . یکی این که در مملکت اسلامی نمی شود ریا باشد . باید فوری برنامه ریزی کنید که ربا از این مملکت برود .نمی شود اسم یک حکومتی اسلامی باشد و ربا در آن مملکت ، رسمی باشد . مساله دوم ، مساله خانه برای مستضعفین است . تمام خانه هایی که از طاغوتی ها مصادره می شود که در اختیار شاه و بستگانش بوده ، باید تبدیل شود به خانه برای مستضعفین .مساله سوم ، باید وزارت امر به معروف و نهی از منکر تشکیل شود و رئیسش یک مجتهد[باشد] که اگر روزی در این کشور وزیر یا نخست وزیری شراب خورد، بخوابانند وسط خیابان و شلاقش بزنند.این معنای حکومت اسلامی است .اگرنکنید، خودم از قم بلند می شوم می آیم تهران و همه تان را کنار می زنم و حکومت را خودم اداره می کنم.
با این عصبانیت صحبت می کردند. آن شب فوراً جلسه ای خصوصی تشکیل شد و حکم بنیاد مستضعفان نوشته شد و امام هم آن را امضا کردند. آقایانی که تشریف داشتند ، گفتند:«درمساله ریا باید بیشتر تحقیق شود که اقتصاد مملکت به هم نریزد.»

با این وصف ،چرا امام دولت موقت را برکنار نکردند؟

امام هر کس را که می آمد و تسلیم می شد ، می پذیرفتند. ظاهر شرع هم همین را می گوید که اگر کسی کافر هم بود و مسلمان شد ، آدم باید او را بپذیرد . به همین سبب ، از همین خلق امام که پیامبر گونه برخورد می کردند ، گاهی مخالفان سوءاستفاده کردند و دور امام را گرفتند و اظهار وفاداری به انقلاب کردند. می بینیم که همه آنان در ظاهر همراه امام بودند، ولی در باطن خط خودشان را می رفتند . امام هم می فرمودند: هر کسی که این انقلاب را قبول کرده و حاضر است خدمت کند ، باید او را بپذیریم.
ولی بعضی از آنان کار را به آن جا رساندند که می خواستند عملاً امام را هم کنار بگذارند و می گفتند : «امام تشریف ببرند قم تدریس کنند و ما این جا دستورهای شان را اجرا می کنیم .» اصلاًً از مداخله امام ناراحت بودند، ولی امام مراقب تمام حرکات و سکنات آنان بودند و دقیقاً همه را کنترل می کردند و آنان نتوانستند نقشه ای را که داشتند، عملی کنند.

به نظر شما چه عواملی باعث شد که فردی مانندبنی صدر ، نخستین رئیس جمهور اسلامی ایران شود؟

در انتخابات ریاست جمهوری ، چند نفر کاندیدا بودند . حزب جمهوری اسلامی آقای جلال الدین فارسی را کاندیدا کرده بود، عده ای هم دکتر حبیبی را کاندیدا کرده بودند . بنی صدر به دلیل نفاقی که به خرج داده بود ، وجهه عمومی اش بیش از دیگران بود.فردی بود که همراه امام آمده بود ، جزء شورای انقلاب بود ، با مارکسیست ها مناظره کرده و با آنان مخالف بود ، یک ماه رمضان در مورد نفاق صحبت کرده بود ، با منافقین بد بود ، منافقین هم به او بد می گفتند . نفاق او طوری بود که کسی نمی توانست باطنش را بشناسد . حتی وقتی که شورای انقلاب با بازرگان دعوا و اختلاف داشت ، اما گفتند :خوب ،بنی صدر را بیاورید و نخست وزیر بشود . بازرگان برود و بنی صدر بیاید.
شورای انقلاب به بنی صدر گفت:«تو بیا نخست وزیر بشو.» بنی صدر قبول کرد ولی گفت :«وزرا را باید خودم انتخاب کنم.» شورای انقلاب گفت :«نخیر ، به تک تک وزرا ما باید رای اعتماد بدهیم.» او هم قبول نکرد و مساله منتفی شد. خب ، آدمی که هم تحصیل کرده است ، هم با کمونیسم مخالف است ، هم با منافقین مخالف است ، هم توی شورای انقلاب باید دولت موقت و بازرگان مخالف است ، مقبول به نظر می آید . البته کاندیدای جامعه روحانیت مبارز پیش از بنی صدر ، مرحوم شهید بهشتی بود. رفتیم خدمت امام و عرض کردیم ، امام قبول نکردند، فرمودند:[رئیس جمهور] روحانی نباید باشد.
وقتی که امام ، مرحوم شهید بهشتی را قبول نکردند ، بین کاندیداها به بنی صدر رای دادیم. من رفتم قم و به اتفاق آقای انواری رفتیم خدمت امام و گزارش دادیم که :«جامعه روحانیت می خواهد بنی صدر را کاندیدا کند و اعلامیه بدهد . شما نظر مبارک تان چیست؟ بفرمایید.» امام فرمودند: مانعی ندارد، ولی بروید با جامعه مدرسین هم صحبت و هماهنگی کنید و با هم اعلامیه بدهید.
من و آقای انواری به جلسه جامعه مدرسین رفتیم. در آن جلسه بحث شد و مدرسین گفتند :«خیر ، ما می رویم و امام را قانع می کنیم که حتماً باید آقای بهشتی باشد.»همراه دو ، سه نفر از جامعه ی مدرسین ـ آقای سید ابوالفضل موسوی تبریزی ، آقای مکارم و یک نفر دیگر از آقایان که الآن یادم نیست ـ دوباره برگشتیم خدمت امام . مساله را که خدمت شان مطرح کردیم ، فرمودند : روحانی را صحبتش را نکنید ، معمم نباید رئیس جمهور باشد و هیچ صحبت هم نکنید.
اجازه هم ندادند که ما صحبت کنیم . آقا سید ابوالفضل راجع به بنی صدر شروع کرد به صحبت کردند که ایشان در مجلس خبرگان چطور بوده . امام فرمودند: خیلی مهم نیست ، شما بروید مجلس را قبضه کنید.رئیس جمهورِ جمهوری اسلامی کاره ای نیست ، همه کاره دولت است و مجلس.
مجدداً برگشتیم و جلسه ای در منزل آقای مکارم تشکیل شد . در آنجا مطلب توضیح داده شد و از مدرسین رای گرفتند و بنی صدر با یک رای اضافی انتخاب شد و آقای مکارم ، همان وقت نظر جامعه مدرسی را به خبرگان گفت و ما هم رفتیم واعلامیه دادیم. وقتی دوباره برگشتیم تهران ، صبح روز بعد که جلسه تشکیل شد ، ما گزارش ملاقات مان را با امام و مدرسین به جامعه دادیم. مرحوم شهید بهشتی و آقای هاشمی هم بودند . یادم است که مرحوم شهید بهشتی بلافاصله رفت و از دفتر جامعه روحانیت به قم تلفن کرد و رفتند ودوباره جلسه مدرسین را تشکیل دادند و رای آنان را برگرداندند و جلال الدین فارسی را معرفی کردند ، ولی ما اعلامیه داده و نظر خودمان را اعلام کرده بودیم . البته قبل از این که نظرمان را اعلام کنیم ، بنی صدر را خواستیم وراجع به ولایت فقیه از ایشان سوال کردیم. نوار آن صحبت ها هست . راجع به ولایت فقیه نظر دارد و گفت : «من ولایت فقیه را قبول دارم و رای هم داده ام ، ولیکن نظرم این است که باید جوری باشد که قابل اجرا باشد. مثل آن چهار نفر نباشد که در قانون اساسی قبلی بود ، که چهار نفر مجتهد بایستی می بودند که نظرات مجلس را اگر با قوانین شرعی تطبیق نمی کرد رد می کردند ، که دور اول اجرا شد و دور بعد اجرا نشد. ولایت فقیه باید ضمانت اجرایی داشته باشد و مردم هم قبول کنند . همین طور نباشدکه فقیه نصب بشود و مردم او را قبول بکنند. از قانون ضمانت اجرا می خواهیم.» خلاصه ، حرف بزن هم بود و مغلطه هم می کرد ، ولیکن گفت که قبول دارد.
درباره ی منافقین صحبت کردیم ، درباره مبارزه با ضد انقلاب صحبت کردیم ، درباره ی ارتباط با روحانیت صحبت کردیم و قرار شد که تمام کارهایش را با مشورت روحانیت انجام بدهد . در همان جلسه برای ریاست جمهوری ناز می کرد و می گفت :«من معتقدم الآن زود است که انتخابات ریاست جمهوری شود . باید شورای انقلاب عوض شود و یک شورای انقلاب مردمی تر بیاید و بعد کارها که منظم شد ، آن وقت ریاست جمهوری انتخاب شود. الآن هم می خواهم بروم پیش امام.»
روز بعد ، رفتیم پیش امام. می خواستیم ببینیم دروغ می گوید یا راست ، که امام فرمود: دیروز بنی صدر آمد پیش من این حرف ها را زد ، ولیکن بی خود می گوید. باید انتخابات انجام بشود و رئیس جمهور انتخاب شود.
خلاصه ،بعد از آن تعهداتی که بنی صدر داد، ما به او رای دادیم. علاوه بر این که این فرد آن قدر نفاق به خرج داده و در طول آن یک سال کار اجرایی قبول نکرده بود که به چهره واقعی خودش را نشان بدهد. فقط سخنرانی و مصاحبه کرده و به اکثر شهرها و بخش های ایران رفته و مردم را به خودش متوجه کرده بود. حتی در مجلس خبرگان هم رای دوم را آورد. من خودم آن وقت جزء انجمن مرکزی انتخابات بودم و می دیدم علاقه مردم به او چگونه است .مردم با او بودند ، اکثر روحانیت هم با او بودند و ما از نظر شرعی از ایشان تعهد گرفته بودیم. حتی شب آخر در مسجد به ایشان گفتیم:«بدان که اگر منحرف شوی ، اولین کسانی که مقابلت خواهند ایستاد ، ما خواهیم بود. ما سیاستمدار نیستیم ، اما اگر ببینیم کسی در جاده اسلام است ، خدمتگزار اوییم. منحرف هم که بشود، با او مقابله خواهیم کرد.»
به هر صورت ، انتخابات ریاست جمهوری انجام شد. البته دراین خلال ، اشکالی در کاندیداتوری جلال الدین فارسی پیدا شد . قانون اساسی می گوید رئیس جمهور باید ایرانی الاصل باشد و چون پدر ایشان طبق شناسنامه اش افغانی بود ، ایراد گرفتند و پرونده را از اداره آمار خراسان آوردند و امام دیدند و گفتند: ایشان نمی توانند کاندیدای ریاست جمهوری بشوند . این قضیه هم باعث شد که فارسی از صحنه کنار برود. شب رفتیم و در جمع جامعه مدرسین و چند نفر از روحانیت مبارز ، جلسه ای تشکیل دادیم . مرحوم شهید بهشتی بود ، آقای هاشمی بود ، آقای انواری ، آقای موسوی خوئینی ها ، مرحوم آیت و چند نفر دیگر بودند . باز نظر آقایان این بود که بروند ونظر امام را جلب کنند تا امام با کاندیدا شدن جلال الدین فارسی موافقت کنند . مرحوم شهید بهشتی ، آقایان هاشمی ، آقای موسوی خوئینی ها و بنده رفتیم به دیدار امام که در منزل مرحوم اشراقی بودند. حاج احمد آقا گفتندکه :«امام قلب شان ناراحت است و حال ملاقات ندارند.» بالاخره رفقا اصرار کردند و امام تشریف آوردند پایین. تا نشستند و من رفتم چند کلمه صحبت کنم ، فرمودند :«قلبم درد می کند.» ما دیگر چیزی نگفتیم و بلند شدیم دست ایشان را بوسیدیم و با آقای انواری و آقای موسوی خوئینی ها آمدیم بیرون . ولی آقای هاشمی و آقای بهشتی با حاج احمد آقا پیش ایشان ماندند و با امام مذاکره کرده بودند که امام فرموده بودند: بحث نکنید ، نمی شود. از این رو، مایوس برگشتند.
آن شب در قم در منزل حاج احمد آقا بودیم ، تا پاسی از نیمه شب جلسه داشتیم . بالاخره در آن جلسه قرار شد برای این که انتخابات هم شوری داشته باشد ، برای حبیبی تبلیغ شود .جامعه روحانیت ، بنی صدر را کاندیدا کرده بود . صبح روز بعد ، جلسه جامعه مدرسین تشکیل شد و دکتر حبیبی را معرفی کردند . آقای بهشتی با شورای حزب تماس گرفت که کاندیدا معرفی نکند و فقط اعلام کند که به کاندیدای جامعه مدرسین رای بدهند. تماس هایی با شهرستان وائمه جمعه و جماعت گرفته شد و به آنان که با بنی صدر خوب نبودند و کاندیدای شان فارسی بود ، دکتر حبیبی را پیشنهاد کردند.
ما یک روز دیگر در قم بودیم و بعدآمدیم به تهران که معلوم شد همان شب حال امام به هم خورده و امام را آورده و در بیمارستان قلب تهران بستری کرده بودند. مردم چقدر ضجه می کشیدند ، گریه می کردند و چه نذرها می کردند. صبح من آمدم مقابل بیمارستان برای مردم صحبت کنم. زن و مرد ، زار زار گریه می کردند و می گفتند:«خدایا! از عمر ما بکاه و بر عمر امام بیفزا»
الحمدلله خطر از جان ایشان رفع شد و با همان حال کسالت و بیماری قلب ، برای انتخالات ریاست جمهوری پیام دادند. آن پیام ها هم شفابخش قلب های ملت بود و هم محیط را برای انتخابات آماده کرد. فرمودند: در انتخابات شرکت بکنید. هر کس که انتخاب شد ، دیگران با او همکاری بکنند. امام می خواستند ریشه اختلاف از بین برود . امام حاج احمد آقا را خواسته بودند و ظاهراً بعضی از افراد دیگر هم بودند که ایشان فرموده بودند:
اگر من این جا طوری شدم ، شما اعلام نکنید ، تا این که انتخابات ریاست جمهوری انجام بشود.
امام تا این اندازه برای انتخابات و تثبیت جمهوری اسلامی فداکاری کردند.

شما نماینده امام در سپاه پاسدارانید .نظر امام درباره ی جهاد در زمان غیبت و صدور انقلاب چیست؟

من از طرف کمیسیون دفاع مامور شدم از امام سوال کنم که استراتژی نظامی جمهوری اسلامی را تدافعی تنظیم کنیم یا تهاجمی یا اعم ازتدافعی و تهاجمی؟ ایشان فرمودند : ولو این که در زمان غیبت ، این نظر شرعی را قبول کنیم که ولی فقیه می تواند فرمان جهاد بدهد ، استراتژی نیروهای مسلح ما باید بر اساس تدافع باشد. یعنی دفاع ، نه تهاجم؛ حتی در صدور انقلاب.
یک روز با شورای سپاه درخدمت امام بودیم ،امام فرمودند : اما منظورمن از صدور انقلاب این است که فرهنگ اسلامی را صادر کنیم تا ملت ها با اسلام آشنا بشوند و خودشان قیام کنند. هدف اولیه ما این است که دنیا با اسلام و با فرهنگ اسلامی آشنا بشود.