حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو
کیست کاشفته آن زلف چلیپا نشود
اسیر عشقم و این رتبه پادشاه ندارد
با که گویم درد دل را از که جویم راز جان را
دلی به سوی رخ یار دلربا دارم
غزل هجرت
مسلکِ نیستی
عاقلان از سر سودائی ما بیخبرند
گفته بودی که ره عشق ره پر خطری است
شعر صفحه 2