یک جان نداد در رَه او صدهزار داد
عاشقم سوخته ام هیچ مَددکاری نیست
رخسار ماه تو ...
بَر در میکدهام پَرسهزنان خواهی دید
سفر عشق
نور چو خورشید تو....
بادهی عشق
دکّه علم و خرد بست، در عشق گشود
عاشقم، عاشقم، اُفتاده و بیمار توام
دیوان اشعار صفحه 4