فیلم
 
کلیدواژه:

یکی از خاطراتی که من حالا در این اتاق دارم آن روزی بود، که اولین بار سال 60 من از بیمارستان بیرون آمدم من بیمارستان بودم دکتر آمد گفتند: که شما دوست دارید برید؟ گفتم: می‌شود؟ گفتند: بله درست می‌کنیم که بشود. من هم دستم به شدت درد می‌کرد اصلا هیچ طاقت نمی‌آوردم خلاصه ما را از صبح تجهیز کردند من آن روز واقعا یادم نمی‌رود از بس خوشحال بودم برای دیدن امام اصلا این تعریف و این چیزها هیچ برام مهم نبود امام را مدتی بود ندیده بودم من دلم تنگ شده بود با خنده آمدند جلوی من گفتند: اتفاقا الان من به فکر تو بودم با خودم می‌گفتم: همه اینجا جمع‌اند جای فلانی خالیست.

لینک مرتبط

دیدگاه ها

نظر دهید

اولین دیدگاه را به نام خود ثبت کنید: