یک روز بیرون اتاق امام ایستاده بودم که دیدم اقا از پشت پنجره با دستشان به من اشاره می کنند فورا به محضرشان رسیدم دیدم به دستشان دستمال کاغذی گرفته اند تا مرا دیدند فرمودند حاجی عیسی پشت این شیشه پنجره مگس بزرگی است که از اتاق بیرون نمی رود بعد فرمودند
امام واقعا خلق و خوی محمدی داشتند در تمام این مدتی که ما در خدمتشان بودیم و اغلب کارهایی را که برای ایشان می کردیم و با ان عمل جراحی مشکلی که داشتند هرگز نشد که خم به ابرو بیاورند ما به خاطر احترام خاصی که برای ایشان قایل بودیم قبلا به ایشان می گفتیم که بنشینید
یک روز حاج احمد اقا از دفتر امام به ستاد جنگ های نامنظم در اهواز تلفن کردند و گفتند که امام می فرمایند دلم برای دکتر چمران تنگ شده است بگویید به تهران بیاید
دکتر که در ان روزها در منطقه سوسنگرد از ناحیه پا مجروح شده بود پس از شنیدن این پیام راهی تهران شد و
وقتی امام در استانه بازگشت به ایران بودند مقارن غروب افتاب دو خانم فرانسوی به در اقامتگاه امام امدند و تقاضای ملاقات کردند چون امکان ملاقات نبود از انها عذرخواهی کردم شیشه کوچکی که در ان مقداری خاک بود و در ان مهر و موم بود در دستشان دیده می شد گفتند اگر ملاقات
پس از انکه هجرت از پاریس و سفر امام به ایران قطعی شد امام به من دستور دادند که در نوفل لوشاتو به منزل همسایگان بروم و از اینکه در مدت اقامتشان از سکوت حاکم بر دهکده محروم شده اند از طرف ایشان از انها عذر بخواهم من به اتفاق اقای اشراقی و یکی دو نفر دیگر به دیدار همه
شب تولد حضرت عیسی ع امام پیامی برای تمام مسیحیان جهان دادند که خبرگزاری ها پخش کردند در کنار این پیام به ما دستور دادند این هدایایی را که برادران از ایران اورده اند که معمولا گز اجیل و شیرینی بود بین اهالی نوفل لوشاتو تقسیم کنیم ما این کار را انجام دادیم و در کنار
روزی بر حسب اتفاق که تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود پس از صرف غذا و جمع کردن ظروف دیدم اقا به اشپزخانه امدند چون وقت وضو گرفتنشان نبود پرسیدم چرا امام به اشپزخانه امده اند اقا فرمودند چون امروز ظروف زیاد است امده ام کمکتان کنم ایشان این قدر رعایت
در پاریس روزی که خانواده امام منزل یکی از دوستان مهمان بودند امام فرمودند شهید ایت الله مطهری و ایت الله صدوقی ناهار را خدمت ایشان باشند من همان غذای معمولی را که ابگوشت بود در سه ظرف کشیده خدمتشان بردم و فکر کردم خودم می روم ساختمان دیگر و طبق معمول نان و پنیر
واقعا امام وقتی که مجروحین را در تلویزیون می بینند خیلی ناراحت می شوند از حالات خاصشان این است که وقتی ناراحت می شوند دو دستشان را جلوی صورت شان می گیرند و من خیلی وقت ها می دیدم این حالت از نگاه کردن به صحنه تلویزیون برایشان پیش امده است تا جایی که
وقتی در زمستان 63 خداوند فرزند دختری به من عطا فرمود نوزاد را که برای تشرف به خدمت امام بردم با تبسم و نشاط کم سابقه ای اذن دخول دادند و فرمودند بچه خودتان است عرض کردم بله و بلافاصله دستشان را به علامت تحویل کودک جلو اورده همزمان پرسیدند دختر است یا پسر عرض
دختر بچه شش ساله ای برای امام نوشته بود که امام خیلی دوست دارم بیایم و شما را ببینم ولی اعضای دفتر نمی گذارند اقا با خط خودشان نوشتند بسمه تعالی دخترم نامه ات را خواندم مطالعه کردم تو هر موقعی که دلت می خواهد می توانی بیایی اینجا ایشان ما را موظف کردند
روزهایی که امام در مدرسه علوی تشریف داشتند و مردم دسته دسته به ملاقات ایشان می امدند مردها صبح و زن ها بعد از ظهر می امدند ازدحام عجیبی می شد و معمولا یک عده حالشان بهم می خورد که با امبولانس به بیمارستان برده می شدند یک بار که در محضر امام بودم ایشان