صفحه ۱۱۰۷ از ۱۷۷۴۷ مطلب که حاوی عبارت «» است.

۹۳/۱۰/۲۰ احترام به والدین استاد و شاگرد

یکبار یکی از مسئولان مملکتی در حالی که پدر مسنشان هم با او بود برای انجام کارهای جاری به خدمت حضرت امام رسیدند پس از این که از خدمت حضرت امام بازگشت گفت می خواستم به حضور حضرت امام برسم من جلو افتاده بودم و پدرم را از دنبال می اوردم پس از تشرف پدرم را به حضرت امام

۹۳/۱۰/۲۰ چطور در خانه ام را ببندم؟

بعد از فاجعه مدرسه فیضیه چند نفر از طلاب کتک خورده و زخمی وارد منزل امام شدند و جریان مدرسه را تعریف کردند که چگونه طلاب را زدند و کشتند و زخمی کردند یکی از طلاب به حضرت امام عرض کرد برای جلوگیری از حمله به منزل شما اجازه بدهید در منزل شما را ببندند حضرت امام فرمودند

۹۳/۱۰/۲۰ همدردی

در زمستان سال 1357 که امام خمینی ره در فرانسه بودند و مردم ایران به خاطر کمبود نفت و سرمای زمستان در سختی بودند امام ره فرمودند من برای همدردی با ملت ایران اتاق خود را سرد نگه می دارم

۹۳/۱۰/۲۰ ملاقات با پیرمرد

پیرمردی از راه دور برای زیارت حضرت امام به تهران و جماران رفت در همان روز چندتن از شخصیت ها نیز برای دیدار امام رفته بودند امام در ان روز با کسی قرار ملاقات نداشت دیدار با شخصیت ها را نیز نپذیرفت اما وقتی که باخبر شد پیرمردی از روستایی دور افتاده به دیدار او امده

۹۳/۱۰/۲۰ مردم جلوترند

روزی خدمت ایشان بودیم و در رابطه با فداکاری مردم صحبت می کردیم ایشان فرمودند این مردم خیلی از ما جلو هستند یکی از برادران اظهار داشت اگر ما بگوئیم دنباله رو مردم هستیم درست است لیکن در مورد شما که چنین نیست ایشان با شنیدن این مطلب قدری ناراحت شد و فرمود خیر این مردم

۹۳/۱۰/۱۷ انتخاب رهبر

قرار شد خبر فوت را قدری دیرتر اعلام کنیم تا خبرگان به تهران بیایند و رهبر انتخاب شود و دوباره به شهرستان برگردند صبح فردا جلسه خبرگان اغاز شد وصیت نامه را اوردیم اقا نوشته بود به ترتیب احمداقا رئیس جمهور رئیس مجلس رئیس دیوان عالی کشور یا یکی از اعضای شورای نگهبان

۹۳/۱۰/۱۷ آخرین لحظات

همه را از اتاق بیرون کردند توی حیاط فرش انداخته بودند اقایان نشسته بودند و بحث می کردند که چه می شود و چه باید کرد و چه جور باید به مردم گفت انگار همه خبر مهم را می دانستند دوباره حال اقا به هم خورد همه ریختند توی اتاق دکترها مشغول بودند شماره های روی مانیتور مدام

۹۳/۱۰/۱۷ اتفاق بزرگی در راه بود

با دکترها حرف زدم شیمی درمانی را شروع کرده بودند قرار شد اطلاعیه های پزشکی را جوری بدهیم که قدری نگران کننده باشد مردم باید اماده می شدند اتفاق بزرگی در راه بود

۹۳/۱۰/۱۷ دعا کنید که خدا من را ببرد

روزهای اخر بود گفتم اقا دارم می روم نماز جمعه بخوانم حرفی برای مردم ندارید گفت به مردم سلام برسانید و بگویید دعا کنید که خدا من را بپذیرد دعا کنید که خدا من را ببرد خداحافظی کردم اما دلم نمی امد این را به مردم بگویم مانده بودم نه می توانستم بگویم و نه می توانستم

۹۳/۱۰/۱۷ آتش‌بس برایم تلخ بود

یک هفته قبل از رحلت اقا رفته بودم حالی ازش بپرسم چند کلمه بیشتر حرف نزدیم نمی توانست ضعف غلبه کرده بود گفت همه چیز را در وصیت نامه نوشته است بعد ساکت شد یکی دو دقیقه بعد گفت هر چند پذیرفتن قطع نامه اتش بس برایم تلخ بود اما وقتی می بینم یکی از مشکلات دوران بعد از خودم