من شصت سال بود که با این مردحضرت امام زندگی می کردم و در تمام این مدت شصت سال یک مرتبه ندیدم که ایشان یک غیبت از کسی بکنند و یا یک دروغ بگویند
گاهی اوقات که می نشستیم و راجع به یک مهمانی و یا چیز دیگری صحبت می کردیم حضرت امام می گفتند حرف غیر نزنید می گفتیم اقا این که حرف کسی نیست ما داریم یک مطلبی را می گوییم و چیزی را تعریف می کنیم حضرت امام می گفتند وقتی حرف غیر به میان امد شاید ناخوداگاه به غیبت کشیده
امام امت ره وقتی که می خواستند برای تدریس بالای منبر بروند ابتدا پای راست را روی پله منبر نهاده با مکشی کوتاه بالا می رفتند هنگامی که وارد خانه مدرسه و یا مسجد می شدند ابتدا قدم راست را به داخل می گذاشتند در خیابان همیشه از دست راست حرکت می کردند گامهای خود را سنگین
علامه طباطبایی این اواخر بیماری پارکسینسون گرفت و تقریبا اخر کاری فلج شد تا گردن این اواخر در بیمارستان ایت الله گلپایگانی بستری شد من سه شبانه روز اکثر اوقات انجا بودم و ایشان در حالت اغما بود روزی دکتر منافی وزیر بهداری وقت امد به بیمارستان برای ملاقات با ایشان
زمانی که اقای خمینی قم بودند به ایشان عرض کردم که قرار است سالگرد شریعتی را در مدرسه فیضیه فردا برگزار کنند ایشان خیلی تعجب کرد من عرض کردم این کار صلاح نیست ایشان فرمود اگر چنین باشد شدیدا جلوگیری می کنم و ایشان دستور داد در مدرسه فیضیه را ان روز بستند به نظر من
یکبار که نزد اقای خمینی می رفتم داماد ایشان اقا شهاب انجا بود چون می دانست که من قدری خودمانی هستم گفت به اقا بگو این خانه من را که مقابل خانه اقای یزدی بود بخرد وقتی نزد ایشان رفتم گفتم اقای شهاب این را می گوید اقا فرمودند به اقای شهاب بگو می میری و اینها می ماند
همان اوائل روزی خدمت اقای خمینی رسیدم و مساله دارالتبلیغ را مطرح کردم که من به انجا نمی روم و رفتن انجا را مجاز نمی دانم زیرا اینجا تنها مربوط به مرحوم اقای شریعتمداری نیست اینجا را یک هیئت امنای 9 نفره تشکیل دادند و تنها مربوط به ایشان نیست این جا به ثبت سیده و اساسنامه
اخرین سفری که من در نجف بودم حدود پانزده روز پیش از رفتن امام به پاریس بود ایشان که به ایران برگشت مدتی بعد به قم امد هر کسی که به دیدن ایشان رفت بعد از تمام شدن دیدن ها به بازدید رفت من به پدرم گفتم دیدن ایشان برویم ایشان قبول نکرد و از سرو صدا خوشش نمی امد شبی من منزل
هر وقت نجف بودم به درس امام می رفتم مستشکل در درس ایشان زیاد بود اما معمولا وقتی حاج اقا مصطفی اشکال می کرد ایشان با دقت گوش می داد و جواب می داد برخی دیگر که اشکال می کردند امام با دست اشاره می کردند که نه نه مثل این که حالا زود است یکبار دکتر صادقی اشکال کرد امام
اقای خمینی در نجف بود شبها بعد از نماز مغرب و عشا در بیرونی می نشستند وقت جلوس که تمام می شد سر ساعت بر می خواستند و عازم حرم می شدند تنها اقای فرقانی با ایشان می رفت که کارش گرفتن یک جایی برای امام در حرم بود یک شب من انجا بودم همان وقت که امام برخاست من هم بلند شدم
یک بار از عراق قصد سفر حج داشتم رفتم خدمت ایشان اقای محتشمی درب در اتاق ایستاده بود پرسید مکه می روی گفتم اری گفت این ساک را ببر و به فلانی بده من قبول نکردم ایشان گفت چطور شما اسم خودتان را انقلابی می گذارید و کاری نمی کنید گفتم من اسمم را انقلابی نمی گذارم و این
در خلال این سفرهایی که به عراق می رفتم رفتار و امد زیادی با ایشان داشتم در یک سفری که باز من در مدرسه اقای بروجردی اقامت داشتم اقای صانعی را دنبال من فرستادند رفتم خدمت ایشان پرسیدند می خواهی بروی ایران گفتم اری فرمودند چرا بدون خداحافظی گفتم خداحافظی معنای دیگری