از خصایص امام این بود که هرگز دوست نداشتند در معابر عمومی طوری ظاهر شوند که عده ای دور و بر ایشان را بگیرند تا انجا که ممکن بود سوالات طلبه ها را در خانه شان جواب می دادند وقتی که از کلاس درس خارج می شدند مسیر خلوتی را که عمدتا کوچه های منتهی به منزل بود انتخاب می کردند
امام از حالت هایی که برای ایشان تعین درست می کرد بی اندازه متنفر بودند و جلوی انها را هم می گرفتند اگر کسی به دنبال یا همراه ایشان راه می رفت برمی گشتند و او را از این کار منع می کردند امام اینقدر در این جهت جدیت کرده بودند که برخی از صاحبان مغازه های اطراف منزلشان
در سال های 1327 و 1328 وقتی که امام در مسجد سلماسی قم تدریس می کردند مسیر حرکت ایشان از خانه به طرف محل درس شان با بنده یکی بود چون منزل ما هم در نزدیکی منزل امام بود لذا بیشتر روزها میان راه با هم برخورد می کردیم امام وقتی صدای پای ما را می شنیدند با ما احوالپرسی می کردند
امام در نجف که بودند یکی از ایرانیان ماشینی را از المان خاص ایشان خریده بود که اقا با ان به حرم مشرف شوند و یا در ایام زیارتی به کربلا بروند اقا می فرمودند من ماشین نمی خواهم وقتی او اصرار می کرد که من این ماشین را به اسم شما و برای شما از المان اورده ام امام به او
پس از ترور ایت الله خامنه ای دامه برکاته حضرت امام دستور دادند وضع اقای خامنه ای را لحظه به لحظه به ایشان گزارش دهند
زمانی که منافقین ایت الله هاشمی رفسنجانی را ترور کردند امام خمینی ره برای شفا اقای هاشمی گوسفندی نذر کرد
امام خمینی ره وقتی که به زیارت قبر استادش مشرف شد قسمتی از عمامه اش را باز کرد و با ان گرد و غبار قبر استادش را پاک کرد حضرت امام مدت هفت سال در محضر استاد با احترام کامل و به حالت دو زانو نشست
پیشنهاد شد منبر بروم استقبال کردم ان شب کم خوابیدم نه از ترس مواجه شدن با مردم بلکه به خود فکر می کردم فردا باید روی منبری بنشینم که متعلق به رسول الله است از خدا خواستم مدد کند که از اولین تا اخرین منبری که خواهم رفت هرگز سخنی نگویم که جمله ای از ان را باور نداشته
نماینده صلیب سرخ نامه اسرا را اورد و زیر نگاه سنگین نگهبان عراقی به انها داد همه با عجله پاکت ها را باز کردند تا نامه هاشان را بخوانند اما صدای فریاد یکی نگاه بقیه را متوجه خود کرد نگاه کنید دوستان امام به نامه من جواب داده به خدا دروغ نمی گویم جواب داده اسرا دور
خبر رحلت امام را شنیده بودیم و در راه تهران بودیم در میان راه در قهوه خانه ای توقف کردیم تلویزیون روشن بود و مراسم سوگواری پخش می شد همه مبهوت اشک می ریختیم در بین ما فردی بود که با انقلاب میانه ای نداشت اما او هم به شدت می گریست وقتی از او سوال شد چرا گریه می کنی گفت
روزی فهیمه دختر امام با همسر و دختر کوچکش به جماران امدند امام به دامادش گفت شنیده ام دخترتان را برای نماز صبح از خواب بیدار می کنید با این کار چهره شیرین اسلام را به مذاق او تلخ می کنید او گفت چشم اقا نوه امام تا این حرف را شنید به مادرش گفت مامان از فردا برای نماز
یکی از مسئولان بلندمرتبه برای دادن گزارش به نزد امام امد پدر پیرش نیز همراه او بود تا کنار امام رسید پدرش را معرفی کرد امام با مهربانی گفت اگر این اقا پدر شماست پس چرا جلوتر از او وارد اتاق شدید مرد از خجالت سرش را پایین گرفت