کسی را نپسندیده بود الا دختر اقای ثقفی که او هم رضایت نمی داد با صحبت های زیاد و چند بار خواب دیدن بالاخره حاضر شد با اقا روح الله ازدواج کند عقد را در حرم حضرت عبدالعظیم خواندند و ماه مبارک یک عروسی ساده گرفتند همان اول به خانم گفت هر کاری می خواهی بکن فقط گناه نکن
دراویش امده بودند توی حجره های فیضیه و جا خوش کرده بودند هیچ کس هم حریفشان نبود یک بار روح الله با یکی از دراویش جر و بحثی کرد و یک سیلی ابدار گذاشت در گوشش حالا دیگر حریفشان می شدند بیرونشان هم کردند
با داداش خوشنویسی کار می کرد ان قدر خطشان شبیه هم شده بود که وقتی نصف کاغذ را روح الله می نوشت و نصفی را مرتضی هیچ کس نمی فهمید این دو تا خط است
هشت نه سالش که بود بهترین پرش را داشت توی مسابقه ی دو هم همیشه اول بود از بازیگوشی هاش دو سه تا شکستگی توی دست و پا یادگاری داشت و ده دوازده تا توی سر و پیشانی
من متولد ۱۳۳۳ قمری هستم پدرم ۲۹ یا ۳۰ ساله بود که به فکر افتاد برای ادامه تحصیل به قم برود در ان زمان من تقریبا ۹ ساله بودم پدر و مادرم به قم رفتند و پنج سال در انجا ماندگار شدند اما من نزد مادر بزرگم ماندم در واقع من از اول نزد مادر بزرگم مانده بودم و با اوزندگی می
پس از غائله انجمن های ایالتی و ولایتی گویا پس از ازادی امام از بازداشت ده ماهه تهران بود که روزی در جلسه هیئت مدرسین از این صحبت شد که اقای حاج اقا روح الله خیلی تند می رود کاش مث اقایان دیگر هم در سخن و هم در دادن اعلامیه ملاحضه می کرد که کار به جای باریکی نکشد و
چند روز قبل از پایان سال 65 که خدمت امام بودیم چون یکی از روزهای فروردین 66 با ولادت یکی از ائمهع مصادف می شد من و اقای هاشمی رفسنجانی و حاج احمد اقا اصرار کردیم که ایشان در حسینیه ی جماران با مردم دیداری داشته باشند امام استنکاف کردند و قاطع گفتند حالش را ندارم من
اجازه نمی دادند پشت سرشان راه برویم
در سالهای 1327 و 1328 وقتی که امام در مسجد سلماسی قم تدریس می کردند مسیر حرکت ایشان از خانه به طرف محل درس شان با بنده یکی بود چون منزل ما هم در نزدیکی منزل امام بود لذا بیش تر روزها میان راه با هم برخورد می کردیم امام وقتی صدای پای
فرزند چهارمین شهید محراب حضرت ایت الله اشرفی اصفهانی نقل می کند که در حدود چهل سال پیش که چهارده پانزده ساله بودم روزی برای استحمام به گرمابه ای در قم رفته بودم در بدو ورود مشاهده کردم یکی از اقایان که سر خود را صابون زده و روی چشمانش نیز از کف صابون پوشیده استبا
یکی از پزشکان قم نقل می کرد
هنگامی که خبر دادند امام دچار ناراحتی قلبی شده اند خود را به بالین ایشان رسانده و فشار خونشان را گرفتم
فشار ایشان عدد 5 را نشان می داد که از نظر طبی خیلی خطرناک بود کارهای اولیه را انجام دادم و پس از دو ساعت که قدری وضع بهتر شده بود ولی
چند سال پیش از این یکی از اشنایان به منزل امد و چون نسبتبه مساله ای معترض بود کمی بلند صحبت می کرد و نظرهای خود را ابراز می نمود
امام با اینکه در دوران کسالت و نقاهتبه سر می بردند با ارامش و ملایمتبه او فرمودند
چرا ناراحتی می کنید حالا بیایید با هم صحبت کنیم
شما دعا کنید
زمان شاه بود که پدرم شهید شد بعد که رفتیم پیش امام گفتند پدرت شهید شده یک دفعه دیگر هم که پیش امام رفتیم از ایشان پرسیدم اقا امام زمان کی می ایند امام روی سرم دست کشیده و گفتند شما دعا کنید شما دعا کنید
در جشن نیمه شعبان حضور یافتند
در مورخه دوشنبه