یکی از اعضای دفتر امام ره می گوید بارها امام به افراد دفتر اخطار شدید فرموده اند که راضی نیستم از تلفن های دفتر برای کارهای شخصی استفاده شود و حتی در منزل یک چراغ نمی بینید که بیهوده مصرف شود هنگام وضو گرفتن یک قطره اب اضافی مصرف نمی کند و مرتب سفارش می فرماید که
یک بار اقای رضوانی که مسئول مالی و دیگر کارهای حضرت امام بود پشت یک پاکت چیزی نوشته و برای حضرت امام فرستاده بود حضرت امام در یک کاغذ کوچک جواب داده و زیر ان نوشته بودند شما در این کاغذ کوچک هم می توانستید بنویسید
لذا اقای رضوانی خرده کاغذها را جمع و جور می کرد و
ایت الله شهید حاج سید مصطفی خمینی ره نقل می کند یک روز برای یک طلبه خدمت حضرت امام وساطت کردم و می خواستم پولی از ایشان بگیرم و به او بدهم حضرت امام به وساطت من ترتیب اثر ندادند مایه تعجبم شده بود مرتبه سوم که وساطت کردم حضرت امام در جواب فرمودند مصطفی این پول در این
عده ای از سران کشور خدمت حضرت امام بودند که یک مرتبه امام ساعتش را نگاه کرد و فرمود دیر شد پرسیدند اقا چی دیر شده فرمود وقت ورزش دیر شد
عده ای از ورزشکاران به ملاقات حضرت امام رفتند امام فرمود جوانان ورزشکار الودگی کمتری دارند
رادیو با یکی از ازادگان مصاحبه می کرد از او پرسید شما کی فهمیدی ازاد می شوی گفت چند ماه قبل مجری پرسید چند ماه قبل که خبری نبود گفت چند ماه قبل حضرت امام را در خواب دیدم و از ایشان پرسیدم ما کی ازاد می شویم امام فرمود روز شهادت شهید رجایی و باهنر شما در یزد خواهی بود
به سر یکی از برادران رزمنده ترکشی اصابت کرده بود و پزشکان از بهبود او قطع امید کرده بودند بعضی از دوستان گفتند او را نزد امام ببرید تا ایشان دعایی بفرماید شاید فرجی بشود وقتی خدمت امام رسیدند ایشان با محبت خاصی که به رزمندگان داشت به چند حبه قند دعایی خواندند قند
در ایام عید یکی از وزیران برای عید دیدنی و زیارت امام به همراه پدرش خدمت ایشان رسیدند امام پرسید این پیرمردی که پشت سر شماست کیست گفت ایشان پدرم هستند امام بسیار ناراحت شده بود و فرمود پدرت را پشت سر انداخته ای درست است که وزیر هستی ولی هر چه باشی فرزند اویی
خانمی از ایتالیا گردن بندی قیمتی برای حضرت امام به رسم هدیه فرستاده بود گردن بند روی میز امام بود تا اینکه دختر شهیدی به ملاقات امام امد و امام ان گردن بند را به او هدیه کرد
مردی افریقایی که پی درپی بچه هایش می مردند ارزو داشت صاحب فرزندی شود تا اینکه خداوند به او فرزندی داد روزی که فرزندش به دنیا امد اتفاقا رادیو را روشن کرد و نام روح الله خمینی را شنید گفت نام بچه ام را روح الله می گذارم تا زنده بماند به لطف خدا فرزندش زنده ماند او چندی
در مراسم حج دیدم یک فرد سودانی پیرمردی ایرانی را که خسته و ناتوان شده بودا به دوش گرفته بود تا به مقصد برساند به او گفتم به چه انگیزه ای یک ایرانی را به دوش گرفته ای گفت به خاطر عشق به خمینی
سومین بار بود که امام خمینیره کفش خود را برای تعمیر می فرستاد ولی کفاش نمی دانست صاحب کفش امام است این بار که کفش را پیشش بردند گفت این کفش را دو بار پیش من اوردید و تعمیرش کردم ولی دیگر جایی برای تعمیر ندارد